تبليغاتX
وبلاگ کتابداری
غرور کاذب
سلام.

خدای مهربون ببخشید فضولی می کنم اما چرا به بعضی آدمها اونقدر غرور کاذب دادی که وقتی می تونن کاری رو از طریق روال عادی اش انجام بدن٬ تابلو می شن و اعصاب بقیه رو هم خراب می کنن. پس به اون بقیه آدمها صبر بیشتری عطا کن.

2 نوشته شده در  88/08/16ساعت 13:10  توسط طاهره کرمی | 
سخن بزرگان

سلام. نمی دونم  چقدر صحت داره اما این سخن رو منسوب به امام علی کردن: "اگر میخواهی مملکتی را خراب کنی کارهای بزرگ آن را به افراد کوچک بسپار". البته اگه اشتباه نکنم ارسطو هم زمانی این توصیه رو به اسکندر کرده بود, توی زندگینامه اسکندر خوندم, بازم نمی دونم چقدر می تونه درست باشه. سیسرون هم در جایی گفته: هرگز نمی توان با آدمهای کوچک کارهای بزرگ انجام داد . (بدون سو گیری)

2 نوشته شده در  88/08/04ساعت 13:0  توسط طاهره کرمی | 
روز حافظ

               بر سر تربت ما چون گذری، همّت خواه           که زیارت‌گه رندان جهان خواهد بود

سلام. امروز20مهر است, به روایت تقویم ایرانی, روز حافظ. این روز رو به همه حافظ دوستان تبریک می گم.تقریبا توی هر خونه ایرانی دست کم یه دیوان حافظ پیدا می شه ولو فقط برای فال گرفتن. یکی از بهترین خاطرات دانشجویی من زیارتهای هفتگی از مرقد حافظ  بود توی ترم 5 یا 6 , دقیقا یادم نیست, توی دانشکده علوم (که از اونجا تا مرقد حافظ می شد پیاده رفت) بعد ازظهر کلاس آمار داشتیم و بعدش قشونی می رفتیم مرقد حافظ با کارت دانشجویی و بلیط نصف قیمت, از فالوده هاش هم نمی شد گذشت. دوستان شیرازی جای مار و هم خالی کنید.

2 نوشته شده در  88/07/20ساعت 5:10  توسط طاهره کرمی | 
خودسانسوری

دائره المعارف ویکی پدیا, خودسانسوری رو اینجوری تعریف کرده:

خودسانسوری عبارت است از خود داری کردن یک رسانه از انتشار اخبار و یا سایر موارد بدون اعمال شدن مستقیم فشار بیرونی برای سانسور. خود سانسوری در واقع یک نوع عمل پیش گیرانه‌است.
رسانه‌ها در شرایطی ویژه (بیشتر برای بقا) دست به خود سانسوری می‌زنند که این شرایط ممکن است به دلیل فشارهای سیاسی و ... یک کشور باشد. خودسانسوری در کشورهایی که در آنها دموکراسی و آزادی بیان تا حدودی وجود دارد کمتر است.

من الان نمی خوام وارد بحث سانسور و خودسانسوری به شیوه علمی بشم فقط اشاره به یه تجربه است و اینکه گاهی محیط چقدر دچار خفقان می شه. من بارها و بارها توی وبلاگ گروهی از طرف خواننده ها و نویسنده های وبلاگ متهم به خودسانسوری شدم اما در واقع کاری که اونجا ما انجام می دادیم فقط حفظ حرمت افراد و احترام به همدیگه بود و به این دلیل که بتونیم فعالیت علمی مون رو ادامه بدیم سعی می کردیم از وارد شدن به مباحث جنجالی که هیچ سند و مدرکی هم ازشون در دست نبود پرهیز کنیم. من همیشه به افرادی که توی کامنتهاشون ما رو متهم می کردن که ظرفیت انتقاد نداریم یا چرا نباید از فلان شخص و فلان دانشگاه و کتابخونه انتقاد بشه می خواستم که خیلی آزادانه توی وبلاگ های شخصی خودشون مسئله رو دنبال کنن, اما به تازگی دریافتم که دنیای وبلاگ دیگه اون آزادی سابق رو نداره البته منظورم از آزادی نه اینه که هر کی هر چی دلش خواست بدون توجه به رعایت حقوق دیگران بنویسه, نه, منظورم اینه که گاهی مجبورین بعضی چیزا رو ننویسین و این همون خودسانسوریه که کتابدارهای بلاگر هم گاهی اونو تجربه می کنن, چند وقت پیش کتابداری توی وبلاگش نوشته بود بهتره آدم بعضی حرفها رو نزنه و خود منهم گاهی دچار این مشکل می شم که مجبورم بعضی حرفها و عقایدم رو ننویسم. (البته این به معنی اعتراف به خودسانسوری نیست هرچند همه نویسنده های بزرگ هم در زمانهایی برای اینکه بتونن حرف شون رو به گوش خواننده هاشون برسونن دست به خود سانسوری زدن) ولی وقتی گفتن و نگفتن حرفی دردی رو دوا که نمی کنه٬ هیچ٬ شری رو هم به پا می کنه٬ بهتره گفته نشه. (بدون سوگیری)

پی نوشت: اینها فقط بخشی از حرف های روزمره بود و این نوشتار به معنای اشاره یا کنایه به شخص یا اشخاص خاصی نیست.

2 نوشته شده در  88/07/15ساعت 15:6  توسط طاهره کرمی | 
گل همین پنج روز و شش باشد...

سلام. هر سال بهار دیدن هر روز این گلهای قشنگ و با طراوات هر روز صبح منو سر ذوق می آره و این تنها قسمتی از دانشکده است که به نظرم زیباست٬ البته به  غیر از قفسه های کتاب!. شما را در این زیباییها شریک می کنم و به دوربین عهد عتیق موبایلم همچنان مفتخرم!

پی نوشت: کاش خانمی که هر روز برای دختر لوسش تعداد زیادی از این گلهای قشنگ رو می چینه می تونست به بچه اش یاد بده که گل رو نباید چید بلکه باید بوئید و دید و تحسین کرد.


         

 

    

 

 

 

    

 این عکسها رو هم بهار سال گذشته گرفته بودم (البته با دوربین دیجیتالی)

 

     

 

   

 

2 نوشته شده در  88/02/19ساعت 14:23  توسط طاهره کرمی | 
پالنگان

سلام. قرار شد بخشی از زیبایی های بهار رو با هم ببینیم. می دونم خیلی از شما فکر می کنین غرب ایران جز کوه چیزی نداره اما اشتباه می کنین, میون اون کوهها پر از زیبایی یه٬ مثل این روستا:

 روستاي پالنگان زيباترين روستاي تاريخي كردستانه كه سوغاتش كشك و گيوه اس. روستايي با معماري ويژه پله كاني كه چشم انداز منحصربه فردي داره. پالنگان در 57 كيلومتري كامياران قرار داره و اهالی اش به لهجه اورامي صحبت مي كنن. علاوه بر معماري زيباي اين روستا، عبور رودخانه سيروان از میان روستا، قلعه تاريخي پالنگان، آبشارهاي متعدد پله كاني و چشمه هاي آب معدني جلوه خاصي را به اين روستا بخشيدن.ضمنا بهترين خوراكي پذيرايي از گردشگران در این روستا طبخ انواع ماهيه. خب بقیه اش رو هم ببینین بهتره تا من بگم.

 

 

 

2 نوشته شده در  88/01/23ساعت 8:39  توسط طاهره کرمی | 
تلخی بهار

 بهار هر سال با تمام قشنگیهاش یادآور خاطره ای تلخ در خاطرم است, پر کشیدن کسی که تاثیر زیادی در زندگی و موفقیت ام داشت. چقدر باور این رفتن آنهم در چنین وقتی از سال هنوز برایم سخت است. ما بچه ها (بچه های آنوقتها) فرشته مهربان می خواندیمش. روحش شاد و یادش گرامی.

 

 

 

 

2 نوشته شده در  88/01/19ساعت 12:2  توسط طاهره کرمی | 
سال نو آمد...اما

سلام. سال نو همه مبارک باشه. آرزوی سلامتی برای همه تون دارم. اما شرمنده که نمی تونم از بهار و قشنگی هاش چیزی بنویسم, شرمنده که نمی تونم نیمه پر لیوان رو ببینم, شرمنده که دوباره رفتم تو فاز منفی دیدن, اما اینها همش واقعیته و باید گفت, باید بگم که از زیباییهای کاذب بهار متنفرم با تمام زیبایی های طبیعی اش, باید بگم که از دید و بازدید و تبریک سال نوی توی اداره متنفرم با وجود تمام علاقه ای که به دید و بازدید های خانوادگی دارم, باید بگم که حالم از دیدن قیافه های دورو نه, چند رویی که با لبخند مسخره ای می گن انشا الله سال خوبی داشته باشین, و توی دلشون دارن برای تمام سال برنامه ریزی می کنن که چه جوری زیر آب بزنن و جلوی موفقیت تو رو بگیرن متنفرم. اما خب شاید هم نباید گفت, شاید هم باید قبول کرد که اینها هم بخشی از زندگی هستن و شاید به همین خاطر باشه که ما آدمها هر سال و هر سال این نمایشها رو برگزار می کنیم تا مثلا رسم و رسوم رو به جا آورده باشبم اما کاش می دونستیم بهار پر از چیزهای قشنگیه که می شه دید و تحسین شون کرد بدون اینکه مجبور باشیم در مقابلشون به ریا و تزویر متوسل بشیم. بهار مال ما آدمها نیست مال طبیعته. خوبه که حداقل خداوند چشمهایی بهمون داده که باهاش می تونیم  زیبایی های واقعی بهار رو ببینیم.

پی نوشت: انشالله در پستهای بعدی گوشه ای از این زیبایی ها رو همراه با تصاویر آنها بهتون نشون می دم .

2 نوشته شده در  88/01/15ساعت 8:20  توسط طاهره کرمی | 
روزنه ها

سلام. گاهی انسان جملات یا کلماتی رو می شنوه که تا مدتها توی ذهنش مرور می شن یا ممکنه هیچوقت یادش نره. شاید به خاطر گوینده اش باشه و شایدم به خاطر مفهوم اون عبارات و ... چند وقت پیش من این جمله رو از انسانی متفکر و اهل مطالعه شنیدم: ما باید از روزنه های ریز تنفس کنیم نه اینکه روزنه ها را به روی خود ببندیم ٬ و اونقدر این جمله توی ذهنم تکرار و تکرار شده که نمی تونم در موردش چیزی ننویسم٬ فکر می کنم معناش واضح باشه اما دوست دارم شما هم مثل من به تفسیر بعد از جمله هم توسط همان شخص توجه کنید, ایشون به داستانی از یک انقلابی اشاره کرد:

بابی سندرز در زندان انگلیس هر روز از روزنه ای به اندازه یک سکه بیرون را تماشا می کرد و در آرزوی تماشای پرواز یک پرنده بود و از آن کار لذت می برد. عاقبت زندانبانان فهمیدند و آن دریچه را نیز به رویش بستند اما او با خودش فکر کرد که اگرچه این روزنه را بستند اما روزنه فکرم را کسی نمی تواند ببندد.

پی نوشت:بابی سندرز از مبارزان استقلال طلب ایرلندی بود كه در زندان دولت انگلیس دست به اعتصاب غذا زد و نهایتاً درگذشت.

2 نوشته شده در  87/12/18ساعت 8:1  توسط طاهره کرمی | 
روح زندگی

لذتی بالاتر از مطالعه نیست. تولستوی

کتاب بزرگترین اختراع بشر است. شکسپیر

اتاقی که در آن کتابی نباشد مانند بدنی است که روح ندارد. روسو

پی نوشت: درباره جمله اول و دوم نمی تونم صریحا نظر بدم چون فکر می کنم تا حدودی نسبی هستن و برای آدمای مختلف ممکنه تفاوت داشته باشن مثلا برای خود من گاهی موسیقی یا حتی آشپزی از مطالعه لذتبخش ترند هر چند در حالت عادی مطالعه رو ترجیح می دم یا مثلا من فکر می کنم برخی اختراعات دیگه مثل برق می تونن حتی بزرگتر از کتاب باشن, اما در مورد جمله سوم قطعا مطمئنم خانه ای که کتاب نداره روح زندگی در اون جاری نیست البته ممکنه برخی با من هم عقیده نباشن.

2 نوشته شده در  87/12/04ساعت 10:28  توسط طاهره کرمی | 
بهار در راه است

هر سال موسم هرس کردن درختا که می رسه صدای پای بهار هم شنیده می شه  و این یعنی درختا خودشون رو برای یه جشن زیبا آماده می کنن.

 اما نمی دونم امسال چرا مسئولین دانشگاه اینجوری به جون درختای بیچاره افتادن. آخه هرس کردن دیده بودیم ولی نه به این شدت!! آدم حس بدی بهش دست می ده  خصوصا با اون رنگ قرمزی که جای شاخه های بریده می زنن!!

 

به هر حال سلام به بهار حتی با درختهای سربریده

2 نوشته شده در  87/11/27ساعت 15:13  توسط طاهره کرمی | 
روزگاری که گذشت...

به همین زودی و به فاصله یه چشم به هم زدن چهار سال از اولین روزی که این وبلاگ متولد شد گذشت, اما همیشه برای من انگار همین دیروز اتفاق افتاده, هنوز هم همون جوری و با همون حس می نویسم و احساس می کنم تمام خواننده هامو می شناسم, بعضی هاشون رو در جاهای مختلف و بر حسب اتفاق دیدم و با هاشون آشنا شدم, هر چند بیشتر منو با وبلاگ گروهی می شناسن اما راستش رو بگم طعم این وبلاگ که اولین وبلاگم بود چیز دیگه ایه. یه جورایی باهاش مانوسم و برام هویت خاصی داره. البته بهمن ماه برای من یادآور تولدهای زیادیه, خیلی از دوستام و همینطور خودم و مادرم بهمنی هستیم و من تمام اینها رو با هم هر سال توی وبلاگم جشن می گیرم. اما هر سال حس می کنم هر دوتامون داریم کم کم تغییر می کنیم ( به عبارت ساده تر سنی ازمون گذشته)٬ با اینکه خانمها معمولا دوست ندارن کسی سن واقعی شون رو بدونه در عوض وبلاگ ها هر چی سنشون بالاتر باشه نشون از قدمت بیشترشونه و دست کم فرق تولد ما آدمها (خانمها) با وبلاگ ها می تونه همین باشه.

2 نوشته شده در  87/11/09ساعت 12:59  توسط طاهره کرمی | 
عدو شود سبب خیر....

گاهی اتفاقاتی تو زندگی مون می افته که ممکنه مدتی بعد حکمت اش رو بفهمیم, خوبه که تو اینجور وقتها که معمولا هم خاطر آدم آزرده است در مورد خدا و قضا و قدر زود قضاوت نکنیم٬ خصوصا وقتی هایی که کسی باعث می شه که اون اتفاق بیفته اونهم از نوع بدخواهانه اش, اینجاس که می فهمین شاعر بیخودی نگفته عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد , امیدوارم شما هم مثل من به این نتیجه رسیده باشین که در هر حال به خدا اطمینان کامل داشته باشین.

2 نوشته شده در  87/11/08ساعت 8:55  توسط طاهره کرمی | 
علم بهتر است یا ...؟

سلام. دو هفته قبل برای خرید کتابی به میدان انقلاب رفتم اما هرچی گشتم فایده ای نداشت اول می خواستم در این مورد توی وبلاگ درباره بی نزاکتی و اخلاق ناجور برخی فروشنده های کتاب بنویسم اما با کمی بالا پایین کردن دیدم بیچاره ها بعضی هاشون حق دارن خصوصا اگر روزی دست کم 50 تا مشتری مثل من داشته باشن!! خب بالاخره مجبور شدم سری هم به دست دوم فروشی ها بزنم و به یکی دو تا از زیر زمینهای پاساژهای انقلاب که محل خرید و فروش این جور کتابها بود سر زدم توی یکی از این اماکن مقدس تابلویی نظرم رو جلب کرد و منو که اساسا کنجکاو هستم اما دل و جرات وارد شدن به چنین ماجراهایی رو ندارم مجبور کرد این دفعه ناپرهیزی کنم و سر از ماجرا در بیاورم, تابلویی دیدم با این مضمون: " تبدیل پایان نامه به مقاله ISI" ؛ البته مشابه چنین آگهی ها و تابلوهایی اون حوالی زیاده با مضمونهایی از قبیل نوشتن پایان نامه, پروپوزال, مقاله و ... در اسرع وقت؛ اما این یکی خیلی جالب بود. رفتم از خانم مربوطه پرسیدم معنی این تابلو چیه؟ (کمی خودم رو به کوچه علی چپ زدم!) فرمودند ما پایان نامه شما را می گیریم و در ازائ 300 هزار تومان ناقابل آن را تبدیل به یک مقاله ISI می کنیم البته اگر بخواهید Accept هم بگیرید باید 600 هزار تومان ناقابل دیگه هم مرحمت کنید. ضمنا خانم مربوطه رشته من را نیز پرسیدند گمان می کنم این تعرفه علوم انسانی باشد احتمالا تعرفه رشته های دیگر (فنی و پزشکی و علوم و ..) گرانتر است. خب کمی حساب کتاب کردم دیدم اگر آدم دستش به اندازه 900 هزار تومان به دهانش برسد سرمایه گذاری خوبی است خصوصا با تشویقات و امتیازاتی که مقالات ISI در سیستم آموزشی و پژوهشی ایران دارند. تازه هر سال کلی هم به تولید علم مون در دنیا اضافه می شه و رتبه مون هی بالا و بالاتر می ره. (مزاح بود٬ زیاد جدی نگیرید ) اما پس تکلیف اونهایی که واقعا اهل تحقیق و مطالعه هستن و ماهها و گاهی سالها برای نوشتن یک مقاله خوب و چاپ اون وقت صرف می کنن چیه؟ مرز سره از ناسره رو چه جوری باید تشخیص داد و دست آخر اینکه به نظر شما کدامیک بهتر است علم یا ...؟!

2 نوشته شده در  87/10/23ساعت 9:14  توسط طاهره کرمی | 
یک ابتکار خوب

سلام. اول از هر چیز بگم که خواننده های عزیز دیگه شاکی نشین چون امروز می خوام یه مطلب مثبت بنویسم! از تابستان که تونستم دوباره عضو کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران بشم از اینکه مجددا می تونسم از این مجموعه غنی استفاده کنم خیلی خوشحال شدم اما برای مدت دو ماه کتابخانه به خاطر قفسه خوانی تعطیل شد و این مواجه شده بود با آغاز مدیریت جدید کتابخانه خانم دکتر فهیم نیا که فکر کنم اولین کتابداری هستند که تا کنون این سمت رو داشته است, راستش یقینا منتظر تغییرات زیادی در کتابخانه بودم که مطمئنم اتفاق افتادن اما حداقل برای شخص من جالبترین قسمت جدا کردن تمامی کتب ادبیات و برخی کتب کامپیوتر و درسی مهم بود که بصورت قفسه باز در مخزنی جدا ارائه شده اند. راستش اولین باری که این موضوع رو فهمیدم در پوست خودم نمی گنجیدم و از اینکه دوباره (بعد از دوران دانشجویی و کارورزی) می تونم راحت بین قفسه های کتابهای مورد علاقه ام بگردم و اونها رو لمس کنم و نگاه کنم و بیشتر از اون از اینکه مجبور نبودم ساعتها توی صف جستجوی کتاب و سفارش اون منتظر بمونم و دست اخر هم کتابی رو که می خواستم به دستم نرسه, بسیار خوشحال شدم. مدتها بود که می خواستم دراین مورد بنویسم اما می ترسیدم این طرح موقتی باشه تا اینکه چندی پیش پرسیدم و مطمئن شدم حالا حالاها من می تونم به کتابهای مورد علاقه ام به صورت آزاد دسترسی داشته باشم . از مدیریت کتابخانه مرکزی یا هر کتابدار یا غیر کتابدار با ذوقی که باعث و بانی این کار بوده واقعا متشکرم و بهشون دست مریزاد می گم. این کار مزایای زیادی برای مراجعان و کتابداران داره مثل: تلف نشدن وقت هر دو گروه به خاطر اینکه تعداد زیادی از مراجعان کتابخانه مرکزی فقط بدنبال این نوع کتب هستن و البته انتخاب چنین کتب از طریق قفسه باز و گردش در اونها خیلی لذت بخش و مفیدتره؛ ترافیک میز امانت هم تا حدود زیادی کم شده و البته فکر می کنم رضایت مراجعانی مانند من هم بسیار بسیار بالاتر رفته؛ نمی دونم دیگه چه تغییراتی در این کتابخانه دوست داشتنی انجام شده ولی هر چه باشه من همه رو به فال نیک گرفته و اونها رو به مدیریت یک کتابدار فرهیخته مربوط می دونم.

پی نوشت: از زمان اجرای این طرح سرعت مطالعه من مثل سرعت نور بالا رفته و شدم یه کرم کتاب حسابی!

2 نوشته شده در  87/10/07ساعت 10:56  توسط طاهره کرمی | 
سیاه... سفید...
 

سلام. اعتراف می کنم که یادم رفته بود دنیا فقط سفید و سیاه و خاکستری نیست , دنیا رنگیه ٬بستگی داره با چه نوع تفکری بهش نگاه کنی, ممکنه آدم مجبور باشه برای مدتی با تلویزیون سیاه و سفید نگاش کنه اما بازم فرقی نداره و دنیا همچنان رنگارنگه, خورشید هر روز به رنگ طلایی طلوع می کنه و با رنگ طلایی هم غروب می کنه حتی اگه ما دوست نداشته باشیم.

پی نوشت: با نیم نگاهی به مطلب اخیر وبلاگم (به عنوان یک خواننده نه نویسنده وبلاگ) دلم گرفت و از اینکه خواننده ها رو مجبور کرده بودم دنیا رو به رنگ سیاه و سفید٬ از دریچه وبلاگ من٬ ببینند بسیار ناراحت شدم, امیدوارم بتونم این رنگ رو عوض کنم. البته منظورم نوع نگاهه٬ واضح و مبرهن است که هنوز هم فریاد به جایی نمی رسه .

 

2 نوشته شده در  87/07/17ساعت 8:44  توسط طاهره کرمی | 
اطلاعیه

سلام.  از دوستانی که به این وبلاگ سر می زنن و دست خالی    برمی گردن پوزش می طلبم. بزودی تکلیفم رو با این وبلاگ روشن   می کنم.

پی نوشت: اگر خواستین ادامه تحصیل بدین پی همه چی رو به تن مبارکتون بمالین. (بدون شرح)

داخل پرانتز: به قول معروف جنبه داشته باشین (البته از نوع ایرانی و اسلامی اش)

 توضیح: عکس زینتی است!

2 نوشته شده در  87/06/23ساعت 12:6  توسط طاهره کرمی | 
این درد مشترک... (آزمونهای دکتری)

 سلام. در ادامه مبحث غر زدنم این بار می خوام از مسئله ای حرف بزنم که حدود یکسال است با آن درگیرم. بحث داغ و پر حاشیه ی آزمونهای دکتری کتابداری امسال! در این مورد حرفهای بسیار زیادی هست اما هر حرفی رو هر جایی نمی شه گفت و هر گوشی گوش شنوا نیست بنابراین فقط به این نکته بسنده کنم که شیوه گزینش دانشجوی دکتری در دانشگاه های ایران مریض است . انشا الله اگر روزی خواستین امتحان دکتری بدین خودتون تمام این مسائل رو می فهمین چون ناخودآگاه هر حرف و شایعه و سخنی در این مورد براتون جالب و شنیدنی می شه. اما افسوس که به قول یکی از بزرگان: "گفتن از این موضوع زبان آدم را می سوزاند و نگفتن آن مغز استخوان آدم را" (فکر کنم مرحوم شاملو باشه)

اینها را نمی گم چون خودم در این راه موفق نشدم بلکه برعکس به عنوان اولین تجربه اونهم توی این نوع نظام آموزشی, همینکه تونستم تا یک قدمی پذیرش برم بسیار خرسندم و مطمئن هستم که از شایستگی ام چیزی کم نشده, در واقع دانشگاه ها باید بابت از دست دادن من و امثال من ناراحت باشن.

همین جا ضمن تبریک به تمامی دوستانی که در دوره دکتری پذیرفته شدن باید توضیح بدم که قصدم از نوشتن این مطالب به زیر سوال بردن تلاشهای این عزیزان نیست و نبوده و شخصا برای تمامی دانشجویان دکتری قدیم و جدید آرزوی موفقیت دارم٬ در هر صورت فرصتی بوده که این دوستان بنا به شرایط و توانایی و قابیلت های خودشون تونستن ازش استفاده کنن.

 

در مورد بیمار بودن نظام آموزشی همین را بدایند که یکی از اساتید به نحوه برگزاری آزمون خصوصا زمان اندک مصاحبه اعتراض کرده بودن و پاسخی که از مقامات بالا شنیده بودن بسیار جالبه: " مگر می خواهید اسب انتخاب کنید" . به نظر شما چه وجه تشابهی میان انتخاب اسب و دانشجوی دکتری هست؟؟

 

می دونم که این درد مشترک خیلی از کتابداران و غیر کتابداران است و حرف زدن درباره اون هیچ فایده ای نداره و مشکلی حل نمی شه. قبلا هم در گروه بحث کتابداری و وبلاگ گروهی درباره جنبه های مختلف برگزاری آزمونها (مسایل و مشکلات آزمونهای دکتری کتابداری), منابع و نحوه سوالات و ... (هیاهوی دکتری و فریادهای خاموش...) صحبت کردیم . فعلا باید سوخت و ساخت.

 

پی نوشت: شنیدن تجربیات دوستان دیگر در این مورد خالی از لطف نیست٬ خواهشن بدون اساعه ادب به بزرگان رشته. با تشکر

این بحث احتمالا ادامه دارد....

2 نوشته شده در  87/05/28ساعت 12:46  توسط طاهره کرمی | 
رنگی متفاوت...
 

سلام. داشتم  مطلب جذاب وبلاگ آقای زین العابدینی رو با عنوان مدیریت ما و مدیریت بعضیا می خواندم و در پایان به نتیجه گیری های ایشون و یافته های خودم فکر می کردم و اتفاقاتی که هر از چند گاهی برای خودم در محیط کار می افته و تا مدتها منو دچار اعصاب خوردی و افسردگی و فرو رفتن در لاک خودم می کنه و باعث می شه یه تجربه جدید به تجربیات کاری ام اضافه کنم و یک قدم از خود واقعی ام دور بشم البته ناچارن. توضیح می دم: مثلا می گن خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو. اما من نمی تونم همرنگ جماعتی بشم که به ارباب رجوع به چشم دشمن و به کار به چشم دردسر و به همکارشون به چشم … نگاه می کنن. نمی تونم مثل مترسک وسط مزرعه وایسم و تنها به پروندن پرنده ها فکر کنم یا مثل آدم آهنی جز برنامه هایی که برام مشخص کردن هیچ خلاقیت و ابتکار دیگه ای نداشته باشم و تنها شیوه های قدیمی و گاه غلط دیگران رو ادامه بدم. و به همین دلایل و دهها دلیل دیگه نمی خوام همرنگ جماعت بشم و برعکس دوست دارم رنگی متفاوت داشته باشم اما ….

 در اون مطلب که مربوط به نحوه مدیریت شرکت گوگل است در پایان نتایجی که از آن نوع مدیریت حاصل می شوند را اینگونه بیان کرده اند:

1. نتیجه مهم است، روش رسیدن با خود فرد است.

۲. برای رسیدن به هدف باید مسیر را مهیا کرد (بی مایه و ابزار فطیر است)

۳. کسانی که با ما کار می کنند انسان هستند

۴. هر چه محیط بازتر و کارمندان راحت تر، کارایی بیشتر (دقیقا مثل محیطهای ما)

۵. دنیا، دنیای خلق است و لحظه به لحظه نو شدن

 و اما اگر بخواهیم اینها را به جامعه خودمان تعمیم دهیم :

1. نتیجه مهم نیست کار را همانطور که روسا (منظورم تنها مدیر یا رئیس نیست گاهی همکاران و حتی خدمه جزء نقش رئیس را دارند) دوست دارند و می گویند انجام دهید.

2. برای رسیدن به مقصود و جلوگیری از زیرکار دررفتن کارمند تا می توانید ابزار و امکانات و بودجه را از وی دور کنید.

3. کسانی که با ما کار می کنن (خصوصا کارمندان تازه استخدام شده) اصولا ممکن است انسان باشند.

4. هر چه محیط تنگ تر و کارکنان زیر ذره بین باشند کارآیی فوق العاده بالا می رود (البته در مفهوم کارآیی نوعی نسبی گرایی و سلیقه وجود دارد)

5. خلاقیت و نوآوری مفاهیمی کلاه بردارانه هستند و اصولا اینها همه نقشه های استکبار جهانی است و هر چیزی کهنه اش بهتره.

2 نوشته شده در  87/04/04ساعت 15:18  توسط طاهره کرمی | 
 
براي عضويت در وبلاگ كتابداري! آدرس ايميل خودرا وارد كنيد


powered by Bloglet