پس از خواندن مطلب " سکوتم از رضایت نیست" در وبلاگ کتابدار پارسی احساس ناخوشایندی بهم دست داد احساسی که خودم هم آن را تجربه کرده بودم البته در مقیاسی کوچکتر. دکتر نوروزی از عدم ارائه امکانات در دانشگاه تهران و بلاتکلیفی خود سخن گفته بودند به یاد می آورم که حدود 2 سال پیش وقتی از دانشگاه آزاد اسلامی به دانشگاه علوم پزشکی تهران آمدم من نیز در بدو ورودم مشکلاتی نظیر ایشان داشتم البته شاید کوچکتر. به هر حال تفاوت چندانی میان دو دانشگاه بزرگ در تهران نیست اما میان زندگی در کشوری اروپایی و کشوری مانند ایران البته تفاوت بسیار بیشتر است. من نیز در بدو ورودم تا مدتی دسترسی به اینترنت نداشتم می دانید به چه دلیل. تنها به این دلیل که حدود 20 روز طول کشید تا مسئول مربوطه اقدام به تعریف یوزرنیم و پسورد من در سرور شبکه دانشکده نماید؟!! همچنین کم مانده بود بر سر صدور کارت ساعت و کارت شناسایی با مسئولین مربوطه درگیر شوم (لازم به ذکر است که مسولین صدور این کارتها ماشین نویس و ثبت کننده نامه ها بودند). اما بدترین جای قصه ورودم به محل کار جدیدم بود. البته نباید حق را نادیده گرفت محل کار من در دانشگاه آزاد ساختمانی جدید و تقریبا زیبا و تمیز بود در حالیکه در اینجا وارد اتاقی شدم که دیوارهایش سالها بود رنگ هیچ رنگی را به چشم ندیده بودند. صندلی من در شرف شکستن بود و من هر روز با سلام و صلوات رویش می نشستم و میز کارم را مانند کویر برهوت تحویل گرفتم و حتی از داشتن وسایل اولیه ای مانند مداد و خودکار و کاغذ و دستمال و خلاصه این جور چیزها کاملا محروم بودم. همه چیز به شدت کثیف بود و من که به پاکیزگی محل کار قبلی ام عادت کرده بودم اوایل از دست زدن به هر چیز خودداری می کردم. حتی کتابهایی که باید آنها را فهرستنویسی می کردم به شدت کثیف و دودآلود بودند (باور ندارید عکس های زیر مطلب را ببینید که هنگام تمیزکردن اتاق گرفتم) اما کاری که من کردم مقاومت و مبارزه بود. همکارانم عقیده داشتند که من نیز باید مانند کارمندان قبلی آن قسمت کار کنم و به هیچ چیز اهمیت ندهم اما من نمی توانستم. به شکر خداوند و البته کمی سماجت توانستم کارها را یکی پس از دیگری روبه راه کنم الان محیط کارم تقریبا تبدیل به یک محیط استاندارد شده است . قبل از هر چیز تقاضا کردم اتاقم را رنگ بزنند. سپس وسایل شکسته و از کار افتاده را از اتاق خارج کردم و تا جایی که می توانستم امور مالی را متقاعد کنم آنها را با وسایل نو جایگزین کردم. البته این فقط قسمتی از داستان بود. اینکه چقدر کار عقب مانده از حدود 10 سال پیش در این اتاق مانده بود و اینکه چگونه همکار قبلی من به تمام معنا اسم کتابداری را زیر سوال برده بود و چه تلاشی کردم تا روال درست کار را در اینجا جا بیندازم بماند که قصه اش بسیار طولانی است.
القصه می خواهم به دکتر نوروزی عزیز و تمامی دوستان کتابداری که تازه کار خود را خصوصا در مراکز دولتی و دانشگاه ها آغاز می کنند بگویم که تنها با صبر و حوصله می توان محیط تقریبا ایده آل را ایجاد کرد و در این راه گاهی اوقات باید سختی های زیادی را تحمل کرد.
پی نوشت: نمی دانم چرا این عنوان را برای این مطلب انتخاب کردم شاید چون چیزی به ذهنم نرسید اما به هر حال ناگفته ها را باید گفت حتی شده برای همدردی با دوستان. پس شما هم بگویید.



موفق باشید.

