سلام. داشتم مطلب جذاب وبلاگ آقای زین العابدینی رو با عنوان مدیریت ما و مدیریت بعضیا می خواندم و در پایان به نتیجه گیری های ایشون و یافته های خودم فکر می کردم و اتفاقاتی که هر از چند گاهی برای خودم در محیط کار می افته و تا مدتها منو دچار اعصاب خوردی و افسردگی و فرو رفتن در لاک خودم می کنه و باعث می شه یه تجربه جدید به تجربیات کاری ام اضافه کنم و یک قدم از خود واقعی ام دور بشم البته ناچارن. توضیح می دم: مثلا می گن خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو. اما من نمی تونم همرنگ جماعتی بشم که به ارباب رجوع به چشم دشمن و به کار به چشم دردسر و به همکارشون به چشم … نگاه می کنن. نمی تونم مثل مترسک وسط مزرعه وایسم و تنها به پروندن پرنده ها فکر کنم یا مثل آدم آهنی جز برنامه هایی که برام مشخص کردن هیچ خلاقیت و ابتکار دیگه ای نداشته باشم و تنها شیوه های قدیمی و گاه غلط دیگران رو ادامه بدم. و به همین دلایل و دهها دلیل دیگه نمی خوام همرنگ جماعت بشم و برعکس دوست دارم رنگی متفاوت داشته باشم اما ….
در اون مطلب که مربوط به نحوه مدیریت شرکت گوگل است در پایان نتایجی که از آن نوع مدیریت حاصل می شوند را اینگونه بیان کرده اند:
1. نتیجه مهم است، روش رسیدن با خود فرد است.
۲. برای رسیدن به هدف باید مسیر را مهیا کرد (بی مایه و ابزار فطیر است)
۳. کسانی که با ما کار می کنند انسان هستند
۴. هر چه محیط بازتر و کارمندان راحت تر، کارایی بیشتر (دقیقا مثل محیطهای ما)
۵. دنیا، دنیای خلق است و لحظه به لحظه نو شدن
و اما اگر بخواهیم اینها را به جامعه خودمان تعمیم دهیم :
1. نتیجه مهم نیست کار را همانطور که روسا (منظورم تنها مدیر یا رئیس نیست گاهی همکاران و حتی خدمه جزء نقش رئیس را دارند) دوست دارند و می گویند انجام دهید.
2. برای رسیدن به مقصود و جلوگیری از زیرکار دررفتن کارمند تا می توانید ابزار و امکانات و بودجه را از وی دور کنید.
3. کسانی که با ما کار می کنن (خصوصا کارمندان تازه استخدام شده) اصولا ممکن است انسان باشند.
4. هر چه محیط تنگ تر و کارکنان زیر ذره بین باشند کارآیی فوق العاده بالا می رود (البته در مفهوم کارآیی نوعی نسبی گرایی و سلیقه وجود دارد)
5. خلاقیت و نوآوری مفاهیمی کلاه بردارانه هستند و اصولا اینها همه نقشه های استکبار جهانی است و هر چیزی کهنه اش بهتره.