سلام. گفتم که برای زنگ تفریح (بعد از کلی هدایت خوانی) رفتم سراغ یه کتاب متفاوت٬ اما خیلی هم متفاوت نبود. در واقع نمی دونستم توی آثار پارسی پور هم رگه های از فراواقعیت دیده می شه. البته فیلم زنان بدون مردان رو که از یکی از کتاباش با همین نام ساخته شده ٬ قبلا دیده بودم. همونطور که در مطلب قبلی تر گفتم اقتباس جالبی از بوف کور داره که به بخشهایی اش اشاره کردم. در انتهای داستان اون زن اثیری (که اینجا با نام لیلا آورده شده) از دست شوهرش که می خواد اونو بکشه به خونه طوبی پناه می بره ولی در واقع نمی میره و در انتهای داستان هم همینو به طوبی می گه. هربار که کشته می شه ازنو زنده می شه. از اون قصه هایی که من پایان مبهم اش رو خیلی دوست دارم.
سلام. با خوندن دوباره و سه باره بوف كور ناخودآگاه رفتم به دنياي هدايت، و براي شناخت اين دنياي ناشناخته كه از نظر اكثريت مردم مخوف هم هست به سراغ ساير آثارش هم رفتم. اما متاسفانه آثار اين نويسنده هم دستخوش تحريف هاي زيادي شده كه گاهي باعث مي شه خواننده درك درستي از اثر نداشته باشه. مثلا همون بوف كور ، ناچار شدم سه نسخه مختلفش رو بخونم. متاسفانه غير از دستنويس خود نويسنده، باقي نسخه ها حذفيات زيادي داشتن. مثلا نسخه اي از كتاب داستان یک روح : شرح و متن کامل بوف کور صادق هدایت) نوشته سیروس شمیسا، چاپ اول تهران ۱۳۷۹ که آقای شمیسا مدعیه از نسخه انتشارات امیرکبیر سال ۱۳۳۱ استفاده کرده٬ خوندم بيش از 67 مورد حذفي داشت كه از يك كلمه تا يه پاراگراف كامل رو شامل مي شد. البته حذفي ها مربوط به نسخه سال 1331 نيست و خود آقاي شميسا هم در مقدمه كتاب مدعي شده كه جز در چند مورد حذفي صورت نگرفته! اما متاسفانه اين حرف دروغي بيش نيست. در بعضي جاها اونقدر حذفيات زياده كه نويسنده محترم نتونسته شرحي از اون قسمتها ارائه بده و به نوشتن يه خط توضيح تكراري اكتفا كرده. به ناچار دست به دامان اينترنت شدم و به نسخه هاي قديمي اسكن شده ساير آثار هدايت برخوردم، نسخه هايي از آثار هدايت چاپ انتشارات اميركبير كه دردهه 40 شمسي منتشر شده اند و حقيقتا نمي دانم چقدر سانسور شدن. متاسفانه آثار اين نويسنده و ساير نويسنده ها حتي در زمان خودشون هم سانسور مي شده چه برسه به الان.
اما بعد از يكي دوهفته خواندن از مرگ و درباره مرگ و نيستي براي زنگ تفريح كتابي از شهرنوش پارسی پور برداشتم. البته تنها كتابش كه تونستم پيدا كنم! طوبا و معناي شب. در صفحه 260 كتاب به مطالبي برخوردم كه برايم بسيار جالب بود. يكي از شخصيتهاي داستان براي طوبي (شخصيت اصلي داستان كتاب) ماجراي پيدا كردن زنش رو مي گه. دقيقا همون كه در بخش اول بوف كور نقل شده. اين شخص به هند مي ره و اونجا رقص يكي از دختران هندي در معابد رو مي بينه سپس گلداني به دستش مي رسه كه دقيقا نقش همون دختر روش نقاشي شده كه سعي داره شاخه گلي رو به يه پيرمرد بده درحاليكه بينشون يه جوي آب فاصله هست مدتي بعد زميني رو در كنار جويباري حفر مي كنه و چمداني پيدا مي كنه كه جسد قطعه قطعه شده زني توش بوده، تكه هاي جسد رو كنارهم مي زاره و سپس زن بصورت زنده روبروش ظاهر مي شه و اون كسي نيست جز همين زن فعلي اش. اين جريان البته تا قبل از زنده شدن زن٬ دقيقا ماجراي بخش اول بوف كور هدايته. در صفحه ۴۷۶ کتاب هم همین شخص (که قبلا شاهزاده ای زیبا بوده و الان تبدیل به پیرمردی لات شده) تصمیم داره زن لکاته اش رو بکشه و می گه امروز یا فردا زن را خواهد کشت. دقیقا در بخش دوم بوف کور همین اتفاق می افته. نمي دونم نويسنده از آوردن اين جريان وسط يه داستان واقعي چه منظوري داشته اما برام خيلي خيلي جالب بود. كتاب طوبا و معناي شب چاپ سال 1368 هست (53 سال بعد از نوشتن بوف كور توسط هدايت).
کتابخوانی
سلام. خوشحالم که آنفلوآنزای کتابخوانی ام دوباره عود کرده. این دفعه برخوردم به کتاب جنس ضعیف نوشته اوریانا فالاچی با ترجمه ای بسیار جذاب از یغما گلرویی . هرچند ماجرای کتاب تقریبا مربوط به ۵۲ سال پیشه اما هنوزم می تونه جالب باشه. نویسنده در سال ۱۹۶۱ سفری به شرق می کنه برای نوشتن گزارشی در مورد وضعیت زنان این بخش از دنیا٬ و در مورد زنهای پاکستان و هند و چین و ژاپن و بالاخره هاوایی و نیویورک. آنچه که نویسنده در انتهای کتابش بهش می رسه خیلی جالبه٬آخرین پاراگراف کتابش اینه:
بعد از چرخیدن دور دنیا باز به همون جای اول برگشته بودم. تو این مسافرت جز چرخیدن یه نواخت تمام زنا دور یه محور بدبختی احمقانه چیزی به چشمم نخورده بود و به این نتیجه تلخ رسیده بودم که هیچکدوم از زنا نتونسته بودن اون جوری که باید راه خوش بختی واقعی رو از بی راهه ها تشخیص بدن...
البته توی این کتاب هیچ اشاره ای به زنای اون موقع ایران نشده چون اصولا نویسنده به ایران نرفته بوده اما به نظر من زنهای ۵۲ سال پیش ایرانی حداقل نسبت به همتاهای کشورهای همسایه خودشون وضعیت بهتری داشتن.
بخش از این کتاب که خیلی خیلی برام جالب بود نکاتی در مورد مادرسالارها بود٬ اقوامی که در بخشهایی از اندونزی و مالزی و سنگاپور زندگی می کردن. جاییکه همه چیز اونجا با جاهای دیگه دنیا فرق داشته٬ مطمئنم هر زنی از خوندن این بخش کتاب لذت می بره. در این مورد این وبلاگ حوصله اش از من بیشتر بوده و بیشتر ماجراهای مادرسالارهای کتاب رو نوشته. خوندنش خالی از لطف نیست.![]()
اسم اصلی کتاب جنس بی فایده یا جنس بی مصرف است که مترجم با عنوان جنس ضعیف اونو ترجمه کرده. خوندن این کتاب رو به همه زنها و دخترا پیشنهاد می کنم.
کتابخوانی
سلام. قبل از هر چیز روز دانشجو رو به همه دانشجوهای عزیز تبریک می گم و بسیار خوشحالم که در خدمت این قشر فرهیخته جامعه هستم.
از عنوان اين مطلب فكر نكنين فقط اين نويسنده عزيزي كه مي خوام در موردش حرف بزنم نويسنده محبوب منه. در واقع ايشون يكي از نويسنده هاي محبوب منه كه بهشون احترام زيادي مي ذارم البته هرگز نديدمشون. اما فقط خوندن كتاب زيباي سالهاي ابري ايشون كافي بود تا همه چيز رو در مورد اين نويسنده بزرگ كرمانشاهي بفهمم حيف كه خيلي دير با آثارشون آشنا شدم. من قبلا آثار محمد قاضی و علی محمد افغانی رو كه هر دو از نويسندگان بزرگ كرد هستن، خونده بودم. اما خوندن كتابهاي علي اشرف درويشيان مرا به سالهاي دور و دراز شهرم برد. به روزهايي كه نديدم اما زياد در موردش شنيدم ، در مورد زندگي و آثارش اینجا مي تونيد بخونين.
چند وقت پيش توي اخبار شنيدم كه برنده جايزه اول هفدهمين جشنواره فرهنگي گلاويژ در كردستان عراق شدن خيلي خوشحال شدم. بهشون از صمیم قلبم تبریک می گم. استاد عزیز من خسته نباشید. من با سالهای ابری شما به بخشی از خاطرات کودکی پدر و مادرم و قصه هایی که از زبان آنها می شنیدم بازگشتم و با کتاب متلها و افسانه ها و بازیهای کردی شما به دوران خوش کودکی و بازیهای کودکانه ام . ممنونم استاد عزیز
برخی از آثار استاد درویشیان:
درویشیان، علیاشرف، سالهای ابری(۴ ج)، چاپ اول: تهران، اسپرک، ۱۳۷۰.
درویشیان، علیاشرف، سلول ۱۸، تهران: نگاه، ۱۳۵۸.
درویشیان، علیاشرف، از این ولایت، تهران: صدای معاصر، ۱۳۵۲؛ شبگیر، ۱۳۵۲.
درویشیان، علیاشرف، از ندارد تا دارا، تهران: نشر سهند-نشر آنزان، ۱۳۷۵؛ اشاره، چاپ پنجم: ۱۳۸۹.
درویشیان، علیاشرف، آبشوران، تهران: چشمه، چاپ بیست و هشتم: ۱۳۹۰.
درویشیان، علیاشرف، درشتی، تهران: نشر چشمه، ۱۳۷۳.
درویشیان، علی اشرف، شب آبستن است، سوئد: کتاب ارزان، ۱۹۹۸م.
درویشیان، علیاشرف، همراه آهنگهای بابام، چاپ اول: تهران، شباهنگ ، ۱۳۵۳.
درویشیان، علیاشرف، فصل نان، تهران: شباهنگ، ۲۵۳۷= [۱۳۵۷].
درویشیان، علیاشرف، داستانهای تازه داغ، تهران: چشمه، ۱۳۸۳.
درویشیان، علیاشرف(گردآورنده)، افسانهها و متلهای کردی: قصهها و متلها، نمایشها و بازیهای عامیانه ایرانی (۲ ج دریک مجلد)، تهران: نشر چشمه، چاپ پنجم: ۱۳۸۶.
ادامه فهرست را از اینجا بخوانید
همچنین در دهمین دوره جایزه ادبی هوشنگ گلشیری، از علیاشرف درویشیان، داستاننویسان پیشکسوت ایران و از اعضای کانون نویسندگان ایران برای «تعهد بیچون و چرا به آزادی بیان و در امان نگاه داشتنِ حریم قلم از دستبردِ قدرت» و «تصویر صادقانهای که از گذر دردناک جامعهای روستایی به جامعهای شهری بهدست داده»، تقدیر بهعمل آمد.
درویشیان
سلام. امروز ۲۰ مهر توی تقویم به عنوان روز حافظ یادداشت شده. طبق معمول توی سایت دانشگاه خبری از بزرگداشت این روز یا حتی یه پیام تبریک نیست. (با این انتقادات گسترده ام از سایت دانشگاه اخراج نشم شانس آوردم
) به هرحال این روز رو به همه حافظ دوستان خصوصا اونایی که مثل من عاشق حافظ ان اما شعرهاشو از بر نیستن
تبریک می گم. حالا چرا از این همه شاعر من فقط سالروز حافظ رو یادم مونده به خاطر سالهای تحصیل در شیراز هست و حافظیه که هر چهارشنبه بعد از کلاس آمار که توی دانشکده علوم برگزار می شد٬ بعد از کلی فرمول نوشتن و مسئله حل کردن همه باهم به حافظیه هجوم می بردیم و با یه فالوده خنک همه رو خنثی می کردیم. یادش به خیر. واقعا تفریح سالم و کم خرجی بود و البته روح شادکن (چه اصطلاحی ساختم!).
یه بارم یکی از استادامون ما رو به یه حافظ گردی جالب برد. به یه باغ قدیمی درست پشت مرقد حافظ که در واقع یه قبرستان قدیمی هم بود که انسانهای ادیب و بزرگی توش آرمیده بودن. و اما چه خوش گفته حافظ بزرگ: خوشا شیراز و وصف بی مثالش
سلام. دیروز توی تقویم رسمی کشور ما روز کارمند بود. اما دریغ از یه تبریک خشک و خالی حتی توی سایت دانشگاه!! حالا جشن و گردهمایی و ... بماند
پیشنهاد می شود این روز رو از تقویم حذف کنن.
و اما بعد... تعطیلات اجباری- استحقاقی- تشویقی مون تموم شد و کلی کتاب نخونده موند روی دستم
بالاخره اون آدم زرنگ تر از خودم جنایت و مکافات رو هنوزم برام نیاورده که بخونم ولی کوری ژوزه ساراماگو رو خوندم واقعا یه شاهکار ادبیه و جایزه نوبل کاملا حق این کتاب بوده. اگر نخوندین حتما حتما حتما بخونین. من همیشه فکر می کردم این یه داستان عاشقانه آبکی باشه و کوری اسم یه زنه
اما در واقع اینطوری نیست. قصه اش در مورد کور شدن همه آدمای یه شهره جالب اینجاست که توی این داستان هیچ کدوم از شخصیتها و مکانها اسم ندارن و حتی زمان هم مشخص نیست. با وجود این خواننده به راحتی میتونه با شخصیتهای رمان ارتباط ذهنی برقرار کنه. زیبایی و جذابیت این کتاب قابل وصف نیست.
پی نوشت یه هفته بعدش: البته دانشگاه برامون جشن گرفت و کارمندای نمونه رو هم معرفی کرد اما کاش نمی کرد. یه ولوله (یا بهتره بگم زلزله ای) انداختن بین کارمندا و دیگر هیچ. شخصا بابت این تاخیر یه هفته ای عذرخواهی مسئولین رو قبول می کنم.![]()
نکته
،کتابخوانی
سلام. چند روز پيش شازده كوچولو رو برده بودم پارك. بعضي از بچه ها برعكس از روی سرسره بالا مي رفتن (البته ناگفته نماند كه اينكار براي همه بچه ها لذتبخشه
) كاوه هم مي خواست اينكارو بكنه... و من داشتم براش توضيح مي دادم كه چرا نبايد برعكس از سرسره بالابره... در همين وقت پدر و پسري به طرف سرسره آمدن و پدر به پسرش گفت: ببينم مي توني برعكس از سرسره بالا بري؟...!!!!... و من ماندم و حرفي كه توي دهنم خشكيد و پسرم كه نمي دونست بالاخره اگر بالارفتن برعكس از سرسره كار خوبي نيست پس چرا اون پدر پسرش رو تشويق به اينكار كرد؟!!
يه بارم توي يه وسيله نقليه عمومي نشسته بوديم يك نفر از پنجره آشغال به بيرون مي ريخت... اين مسئله براي شازده كوچولو جالب اومد و از اونجايي كه من بهش گفته بودم نبايد آشغال بريزه بيرون از ماشين با صداي بلند ازم پرسيد كه چرا اون آقا اينكارو مي كنه؟
درچنين شرايطي چكار بايد كرد؟ چجوري به بچه اي كه بيشتر حرفهاي والدين اش رو در جامعه برعكس مي بينه و همش مي پرسه چرا؟ ، جوابي بدم كه قانع كننده باشه؟ آيا واقعا مثال ادب از كه آموختي؟ از بي ادبان درسته؟
نکته
سلام. ای کاش روزی ما ایرانیها هم یاد می گرفتیم همدیگه رو دوست داشته باشیم. بدون هیچ چشمداشتی٬ ای کاش به جای اینکه وقت مون رو در پی پیدا کردن نقاظ ضعف همدیگه و خالی کردن زیر پای هم بگذرونیم٬ سعی کنیم نقاط قوت همدیگه رو پررنگتر کنیم. دستهای همدیگه رو بگیریم و ضعیفان رو با خودمون بکشیم بالا نه اینکه برای غرق نشدن خودمون پا روی سر هر کسی بگذاریم که سر راه مون قرار می گیره. کاش می شد راحت حرف ها مون رو به همدیگه بزنیم به جای اینکه پشت سرهم و در خلوت پچ پچ کنیم. و ای کاش این خلق و خوهای متاسفانه زشت رو حداقل به محیط های کاری نمی کشوندیم! جایی که همه ما دست کم یک سوم از روزمون رو در کنار هم می گذرونیم و خانه دوم همه مون حساب می شه. تو ای دوست من ٬ همکار من٬ هموطن من٬ خواهر و برادر من چشمهات رو باز کن٬ ببین کجای راه زندگی ات هستی؟ چقدر دیگه وقت برات مونده؟ به خودمون بیاییم... قبل از اینکه دیر بشه کمی به اخلاقیات هم فکر کنیم٬ همانقدر که ما انسانیم یا حداقل ادعای انسانیت داریم هموطن دیگه ی ما همکار مون و مردم کوچه و خیابان هم انسان هستن... تا دیر نشده به همدیگه کمک کنیم حتی اگر شده با یک برخورد خوب و منصفانه... بدونیم که خیلی زود دیر می شه...پس کی می خواهیم یاد بگیریم؟
سلام. چندسالی هست که صبح روز تولدم برام پیام های تبریک می رسه اونم از جاهایی که انتظارشو ندارم... و هر سال تعدادشونم بیشتر و بیشتر می شه. اولین بار بانک پارسیان اینکار رو کرد. با اینکه الان ۸ ساله که من حسابم رو توی این بانک بستم اما هنوزم هرسال روز تولدم برام پیام تبریک می آد!! و همینطور بانک های دیگه ای که روزی توشون حساب داشتم یا دارم و البته همراه اول...حالا بماند بحثم سر این موضوع نیست یکی از این بانکهای محترم که اتفاقا امسال هم برام پیام تبریک داد بعد از دو سال که من وام ام رو نقدا اونجا تسویه حساب کردم و حتی از تخفیف خوش حسابی هم بهره مند شدم هنوز برای من توی سیستم بانکی دوتا قسط عقب افتاده می زنه که تصحیح نکردن٬ به خاطر این اشتباه من نتونستم وامی رو که می خواستم بگیرم چون هرچی استعلام می گرفتن من بدهی داشتم؟؟ القصه اگر شما جای من بودید چه می کردید؟ بانک محترمی که چنین اشتباهی رو نمی تونه یا نمی خواد تصحیح کنه اونوقت برای شما پیام تبریک روز تولدتون رو می فرسته!! متاسفانه چسبیدن به جزئیات به جای پرداختن به مشکلات اساسی دردی شده که دیگه ریشه ای به وسعتی باورنکردنی پیدا کرده و من فکر نمی کنم هیچوقت برای ما وقت و انرژی همدیگه اونقدر مهم باشه.
نمونه های زیادی از اهمیت ندادن به وقت مردم رو براحتی می شه همه جا دید خصوصا توی بیمارستانها اونجا بدبختانه مردم به خاطر سلامتی خود یا عزیزانشون ناچارن حتی اعتراض هم نکنن.. هرچند اگر هم اعتراض کنن راه به جایی نمی برن. بهتره تا اتفاق ناجوری برام نیفتاده خودسانسوری کنم ...![]()
سلام. وقتی صحبت از هرچیزی می شه می گن مال فلان شهر خوبه٬ مثلا می گن انار ساوه معروفه... اما شاید ندونین که توی همین استان خودمون هم انارهای خیلی معروف و خوشمزه ای هست که صدالبته برای من که انار ترش دوست دارم از انار ساوه خیلی محبوبترن.اگر گذرتان به نوسود افتاد مخصوصا توی این فصل حتما به عنوان سوغاتی انار بیارین.
نوسود شهر کوچک و زیبایی نزدیک مرز عراق هست که جزو شهرستان پاوه محسوب می شه. آرامش عجیبی توی این شهر کوچک هست که البته فکر می کنم بیشترش به خاطر مردم اونجا باشه که ذاتا مردمی آرام هستند حتی لهجه شون هم طوری هست که لحن صحبت کردنشون (به لهجه هورامی)آرامه و با لهجه های دیگه زبان کردی فرق داره. براتون چندتا عکس از باغاهای انار این شهر کوچک می زارم. امیدوارم حتما توی سفرهای آینده تون سفری هم به این شهر زیبا داشته باشین.
نمایی از شهر پاوه...(برای رفتن به نوسود باید از میان این شهر زیبا هم عبور کنید)

نمایی از شهر نوسود(این عکس رو خودم نگرفتم و از یه وبلاگ برداشتم...جهت حفظ امانتداری... اما ادرس اش رو ذخیره نکرده بودم.)

باغ های انار نوسود...

....

درخت هرچه پربارتر سر به زیرتر....

....

....

کوهستان شاهو

چشم انداز شاهو از ابتدای جاده باینگان

روستای سفیدآب- بخش باینگان

همون روستا و رود قشنگش

هوای مه آلود بعد از بارون

دره ای زیبا کنار جاده

و...

و ...

روستایی در دل کوه

سراب روانسر

...

و شازده کوچولویی که بزرگ شده...

و... گرد و غبار مزاحم با طبیعت ما چه می کند...

سلام. بدون مقدمه از خواننده های خوب وبلاگم عذر می خوام که غیبتم اینقدر طولانی شد. راستش هر تجربه ای اولش کمی سخته و خب تجربه مادر شدن خیلی شیرین و در عین حال خیلی هم سخته . به قول قدیمی ها تا بچه از آب و گل در بیاد کلی طول می کشه. القصه شازده کوچولوی من الان دیگه داره به اولین سال تولدش نزدیک می شه و منم کم کم دارم به زندگی عادی ام بر می گردم. برای شروع نمی دونم با این لوگوی مفقودالاثرم چکار کنم. راستش سایتی که لوگو رو توش آپلود کردم یه جورایی ف ی ل ت ر شده٬ البته مشکوک می زنه چون بینوا سایت با اخلاقی بود٬ فعلا دربدر دنبال یه جای دیگه هستم و فعلا یافت می نکرده ام و در این مورد از دوستان عزیزم التماس دعا دارم.
خدای مهربون ببخشید فضولی می کنم اما چرا به بعضی آدمها اونقدر غرور کاذب دادی که وقتی می تونن کاری رو از طریق روال عادی اش انجام بدن٬ تابلو می شن و اعصاب بقیه رو هم خراب می کنن. پس به اون بقیه آدمها صبر بیشتری عطا کن.![]()
سلام. نمی دونم چقدر صحت داره اما این سخن رو منسوب به امام علی کردن: "اگر میخواهی مملکتی را خراب کنی کارهای بزرگ آن را به افراد کوچک بسپار". البته اگه اشتباه نکنم ارسطو هم زمانی این توصیه رو به اسکندر کرده بود, توی زندگینامه اسکندر خوندم, بازم نمی دونم چقدر می تونه درست باشه. سیسرون هم در جایی گفته: هرگز نمی توان با آدمهای کوچک کارهای بزرگ انجام داد . (بدون سو گیری)
بر سر تربت ما چون گذری، همّت خواه که زیارتگه رندان جهان خواهد بود
سلام. امروز20مهر است, به روایت تقویم ایرانی, روز حافظ. این روز رو به همه حافظ دوستان تبریک می گم.تقریبا توی هر خونه ایرانی دست کم یه دیوان حافظ پیدا می شه ولو فقط برای فال گرفتن. یکی از بهترین خاطرات دانشجویی من زیارتهای هفتگی از مرقد حافظ بود توی ترم 5 یا 6 , دقیقا یادم نیست, توی دانشکده علوم (که از اونجا تا مرقد حافظ می شد پیاده رفت) بعد ازظهر کلاس آمار داشتیم و بعدش قشونی می رفتیم مرقد حافظ با کارت دانشجویی و بلیط نصف قیمت, از فالوده هاش هم نمی شد گذشت. دوستان شیرازی جای مار و هم خالی کنید.
دائره المعارف ویکی پدیا, خودسانسوری رو اینجوری تعریف کرده:
خودسانسوری عبارت است از خود داری کردن یک رسانه از انتشار اخبار و یا سایر موارد بدون اعمال شدن مستقیم فشار بیرونی برای سانسور. خود سانسوری در واقع یک نوع عمل پیش گیرانهاست.
رسانهها در شرایطی ویژه (بیشتر برای بقا) دست به خود سانسوری میزنند که این شرایط ممکن است به دلیل فشارهای سیاسی و ... یک کشور باشد. خودسانسوری در کشورهایی که در آنها دموکراسی و آزادی بیان تا حدودی وجود دارد کمتر است.
من الان نمی خوام وارد بحث سانسور و خودسانسوری به شیوه علمی بشم فقط اشاره به یه تجربه است و اینکه گاهی محیط چقدر دچار خفقان می شه. من بارها و بارها توی وبلاگ گروهی از طرف خواننده ها و نویسنده های وبلاگ متهم به خودسانسوری شدم اما در واقع کاری که اونجا ما انجام می دادیم فقط حفظ حرمت افراد و احترام به همدیگه بود و به این دلیل که بتونیم فعالیت علمی مون رو ادامه بدیم سعی می کردیم از وارد شدن به مباحث جنجالی که هیچ سند و مدرکی هم ازشون در دست نبود پرهیز کنیم. من همیشه به افرادی که توی کامنتهاشون ما رو متهم می کردن که ظرفیت انتقاد نداریم یا چرا نباید از فلان شخص و فلان دانشگاه و کتابخونه انتقاد بشه می خواستم که خیلی آزادانه توی وبلاگ های شخصی خودشون مسئله رو دنبال کنن, اما به تازگی دریافتم که دنیای وبلاگ دیگه اون آزادی سابق رو نداره البته منظورم از آزادی نه اینه که هر کی هر چی دلش خواست بدون توجه به رعایت حقوق دیگران بنویسه, نه, منظورم اینه که گاهی مجبورین بعضی چیزا رو ننویسین و این همون خودسانسوریه که کتابدارهای بلاگر هم گاهی اونو تجربه می کنن, چند وقت پیش کتابداری توی وبلاگش نوشته بود بهتره آدم بعضی حرفها رو نزنه و خود منهم گاهی دچار این مشکل می شم که مجبورم بعضی حرفها و عقایدم رو ننویسم. (البته این به معنی اعتراف به خودسانسوری نیست هرچند همه نویسنده های بزرگ هم در زمانهایی برای اینکه بتونن حرف شون رو به گوش خواننده هاشون برسونن دست به خود سانسوری زدن) ولی وقتی گفتن و نگفتن حرفی دردی رو دوا که نمی کنه٬ هیچ٬ شری رو هم به پا می کنه٬ بهتره گفته نشه. (بدون سوگیری)
پی نوشت: اینها فقط بخشی از حرف های روزمره بود و این نوشتار به معنای اشاره یا کنایه به شخص یا اشخاص خاصی نیست.
سلام. هر سال بهار دیدن هر روز این گلهای قشنگ و با طراوات هر روز صبح منو سر ذوق می آره و این تنها قسمتی از دانشکده است که به نظرم زیباست٬ البته به غیر از قفسه های کتاب!. شما را در این زیباییها شریک می کنم و به دوربین عهد عتیق موبایلم همچنان مفتخرم!
پی نوشت: کاش خانمی که هر روز برای دختر لوسش تعداد زیادی از این گلهای قشنگ رو می چینه می تونست به بچه اش یاد بده که گل رو نباید چید بلکه باید بوئید و دید و تحسین کرد.
.jpg)
.jpg)
.jpg)
)
سلام. قرار شد بخشی از زیبایی های بهار رو با هم ببینیم. می دونم خیلی از شما فکر می کنین غرب ایران جز کوه چیزی نداره اما اشتباه می کنین, میون اون کوهها پر از زیبایی یه٬ مثل این روستا:

روستاي پالنگان زيباترين روستاي تاريخي كردستانه كه سوغاتش كشك و گيوه اس. روستايي با معماري ويژه پله كاني كه چشم انداز منحصربه فردي داره. پالنگان در 57 كيلومتري كامياران قرار داره و اهالی اش به لهجه اورامي صحبت مي كنن. علاوه بر معماري زيباي اين روستا، عبور رودخانه سيروان از میان روستا، قلعه تاريخي پالنگان، آبشارهاي متعدد پله كاني و چشمه هاي آب معدني جلوه خاصي را به اين روستا بخشيدن.ضمنا بهترين خوراكي پذيرايي از گردشگران در این روستا طبخ انواع ماهيه. خب بقیه اش رو هم ببینین بهتره تا من بگم.






بهار هر سال با تمام قشنگیهاش یادآور خاطره ای تلخ در خاطرم است, پر کشیدن کسی که تاثیر زیادی در زندگی و موفقیت ام داشت. چقدر باور این رفتن آنهم در چنین وقتی از سال هنوز برایم سخت است. ما بچه ها (بچه های آنوقتها) فرشته مهربان می خواندیمش. روحش شاد و یادش گرامی.
![]()
سلام. سال نو همه مبارک باشه. آرزوی سلامتی برای همه تون دارم. اما شرمنده که نمی تونم از بهار و قشنگی هاش چیزی بنویسم, شرمنده که نمی تونم نیمه پر لیوان رو ببینم, شرمنده که دوباره رفتم تو فاز منفی دیدن, اما اینها همش واقعیته و باید گفت, باید بگم که از زیباییهای کاذب بهار متنفرم با تمام زیبایی های طبیعی اش, باید بگم که از دید و بازدید و تبریک سال نوی توی اداره متنفرم با وجود تمام علاقه ای که به دید و بازدید های خانوادگی دارم, باید بگم که حالم از دیدن قیافه های دورو نه, چند رویی که با لبخند مسخره ای می گن انشا الله سال خوبی داشته باشین, و توی دلشون دارن برای تمام سال برنامه ریزی می کنن که چه جوری زیر آب بزنن و جلوی موفقیت تو رو بگیرن متنفرم. اما خب شاید هم نباید گفت, شاید هم باید قبول کرد که اینها هم بخشی از زندگی هستن و شاید به همین خاطر باشه که ما آدمها هر سال و هر سال این نمایشها رو برگزار می کنیم تا مثلا رسم و رسوم رو به جا آورده باشبم اما کاش می دونستیم بهار پر از چیزهای قشنگیه که می شه دید و تحسین شون کرد بدون اینکه مجبور باشیم در مقابلشون به ریا و تزویر متوسل بشیم. بهار مال ما آدمها نیست مال طبیعته. خوبه که حداقل خداوند چشمهایی بهمون داده که باهاش می تونیم زیبایی های واقعی بهار رو ببینیم.
پی نوشت: انشالله در پستهای بعدی گوشه ای از این زیبایی ها رو همراه با تصاویر آنها بهتون نشون می دم .
سلام. گاهی انسان جملات یا کلماتی رو می شنوه که تا مدتها توی ذهنش مرور می شن یا ممکنه هیچوقت یادش نره. شاید به خاطر گوینده اش باشه و شایدم به خاطر مفهوم اون عبارات و ... چند وقت پیش من این جمله رو از انسانی متفکر و اهل مطالعه شنیدم: ما باید از روزنه های ریز تنفس کنیم نه اینکه روزنه ها را به روی خود ببندیم ٬ و اونقدر این جمله توی ذهنم تکرار و تکرار شده که نمی تونم در موردش چیزی ننویسم٬ فکر می کنم معناش واضح باشه اما دوست دارم شما هم مثل من به تفسیر بعد از جمله هم توسط همان شخص توجه کنید, ایشون به داستانی از یک انقلابی اشاره کرد:
بابی سندرز در زندان انگلیس هر روز از روزنه ای به اندازه یک سکه بیرون را تماشا می کرد و در آرزوی تماشای پرواز یک پرنده بود و از آن کار لذت می برد. عاقبت زندانبانان فهمیدند و آن دریچه را نیز به رویش بستند اما او با خودش فکر کرد که اگرچه این روزنه را بستند اما روزنه فکرم را کسی نمی تواند ببندد.
پی نوشت:بابی سندرز از مبارزان استقلال طلب ایرلندی بود كه در زندان دولت انگلیس دست به اعتصاب غذا زد و نهایتاً درگذشت.
لذتی بالاتر از مطالعه نیست. تولستوی
کتاب بزرگترین اختراع بشر است. شکسپیر
اتاقی که در آن کتابی نباشد مانند بدنی است که روح ندارد. روسو
پی نوشت: درباره جمله اول و دوم نمی تونم صریحا نظر بدم چون فکر می کنم تا حدودی نسبی هستن و برای آدمای مختلف ممکنه تفاوت داشته باشن مثلا برای خود من گاهی موسیقی یا حتی آشپزی از مطالعه لذتبخش ترند هر چند در حالت عادی مطالعه رو ترجیح می دم یا مثلا من فکر می کنم برخی اختراعات دیگه مثل برق می تونن حتی بزرگتر از کتاب باشن, اما در مورد جمله سوم قطعا مطمئنم خانه ای که کتاب نداره روح زندگی در اون جاری نیست البته ممکنه برخی با من هم عقیده نباشن.
هر سال موسم هرس کردن درختا که می رسه صدای پای بهار هم شنیده می شه و این یعنی درختا خودشون رو برای یه جشن زیبا آماده می کنن.
اما نمی دونم امسال چرا مسئولین دانشگاه اینجوری به جون درختای بیچاره افتادن. آخه هرس کردن دیده بودیم ولی نه به این شدت!! آدم حس بدی بهش دست می ده خصوصا با اون رنگ قرمزی که جای شاخه های بریده می زنن!!
به هر حال سلام به بهار حتی با درختهای سربریده![]()
به همین زودی و به فاصله یه چشم به هم زدن چهار سال از اولین روزی که این وبلاگ متولد شد گذشت, اما همیشه برای من انگار همین دیروز اتفاق افتاده, هنوز هم همون جوری و با همون حس می نویسم و احساس می کنم تمام خواننده هامو می شناسم, بعضی هاشون رو در جاهای مختلف و بر حسب اتفاق دیدم و با هاشون آشنا شدم, هر چند بیشتر منو با وبلاگ گروهی می شناسن اما راستش رو بگم طعم این وبلاگ که اولین وبلاگم بود چیز دیگه ایه. یه جورایی باهاش مانوسم و برام هویت خاصی داره. البته بهمن ماه برای من یادآور تولدهای زیادیه, خیلی از دوستام و همینطور خودم و مادرم بهمنی هستیم و من تمام اینها رو با هم هر سال توی وبلاگم جشن می گیرم. اما هر سال حس می کنم هر دوتامون داریم کم کم تغییر می کنیم ( به عبارت ساده تر سنی ازمون گذشته
)٬ با اینکه خانمها معمولا دوست ندارن کسی سن واقعی شون رو بدونه در عوض وبلاگ ها هر چی سنشون بالاتر باشه نشون از قدمت بیشترشونه و دست کم فرق تولد ما آدمها (خانمها) با وبلاگ ها می تونه همین باشه.
گاهی اتفاقاتی تو زندگی مون می افته که ممکنه مدتی بعد حکمت اش رو بفهمیم, خوبه که تو اینجور وقتها که معمولا هم خاطر آدم آزرده است در مورد خدا و قضا و قدر زود قضاوت نکنیم٬ خصوصا وقتی هایی که کسی باعث می شه که اون اتفاق بیفته اونهم از نوع بدخواهانه اش, اینجاس که می فهمین شاعر بیخودی نگفته عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد , امیدوارم شما هم مثل من به این نتیجه رسیده باشین که در هر حال به خدا اطمینان کامل داشته باشین.
سلام. دو هفته قبل برای خرید کتابی به میدان انقلاب رفتم اما هرچی گشتم فایده ای نداشت اول می خواستم در این مورد توی وبلاگ درباره بی نزاکتی و اخلاق ناجور برخی فروشنده های کتاب بنویسم اما با کمی بالا پایین کردن دیدم بیچاره ها بعضی هاشون حق دارن خصوصا اگر روزی دست کم 50 تا مشتری مثل من داشته باشن!! خب بالاخره مجبور شدم سری هم به دست دوم فروشی ها بزنم و به یکی دو تا از زیر زمینهای پاساژهای انقلاب که محل خرید و فروش این جور کتابها بود سر زدم توی یکی از این اماکن مقدس تابلویی نظرم رو جلب کرد و منو که اساسا کنجکاو هستم اما دل و جرات وارد شدن به چنین ماجراهایی رو ندارم مجبور کرد این دفعه ناپرهیزی کنم و سر از ماجرا در بیاورم, تابلویی دیدم با این مضمون: " تبدیل پایان نامه به مقاله ISI" ؛ البته مشابه چنین آگهی ها و تابلوهایی اون حوالی زیاده با مضمونهایی از قبیل نوشتن پایان نامه, پروپوزال, مقاله و ... در اسرع وقت؛ اما این یکی خیلی جالب بود. رفتم از خانم مربوطه پرسیدم معنی این تابلو چیه؟ (کمی خودم رو به کوچه علی چپ زدم!) فرمودند ما پایان نامه شما را می گیریم و در ازائ 300 هزار تومان ناقابل آن را تبدیل به یک مقاله ISI می کنیم البته اگر بخواهید Accept هم بگیرید باید 600 هزار تومان ناقابل دیگه هم مرحمت کنید. ضمنا خانم مربوطه رشته من را نیز پرسیدند گمان می کنم این تعرفه علوم انسانی باشد احتمالا تعرفه رشته های دیگر (فنی و پزشکی و علوم و ..) گرانتر است. خب کمی حساب کتاب کردم دیدم اگر آدم دستش به اندازه 900 هزار تومان به دهانش برسد سرمایه گذاری خوبی است خصوصا با تشویقات و امتیازاتی که مقالات ISI در سیستم آموزشی و پژوهشی ایران دارند. تازه هر سال کلی هم به تولید علم مون در دنیا اضافه می شه و رتبه مون هی بالا و بالاتر می ره. (مزاح بود٬ زیاد جدی نگیرید ) اما پس تکلیف اونهایی که واقعا اهل تحقیق و مطالعه هستن و ماهها و گاهی سالها برای نوشتن یک مقاله خوب و چاپ اون وقت صرف می کنن چیه؟ مرز سره از ناسره رو چه جوری باید تشخیص داد و دست آخر اینکه به نظر شما کدامیک بهتر است علم یا ...؟!
سلام. اول از هر چیز بگم که خواننده های عزیز دیگه شاکی نشین چون امروز می خوام یه مطلب مثبت بنویسم! از تابستان که تونستم دوباره عضو کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران بشم از اینکه مجددا می تونسم از این مجموعه غنی استفاده کنم خیلی خوشحال شدم اما برای مدت دو ماه کتابخانه به خاطر قفسه خوانی تعطیل شد و این مواجه شده بود با آغاز مدیریت جدید کتابخانه خانم دکتر فهیم نیا که فکر کنم اولین کتابداری هستند که تا کنون این سمت رو داشته است, راستش یقینا منتظر تغییرات زیادی در کتابخانه بودم که مطمئنم اتفاق افتادن اما حداقل برای شخص من جالبترین قسمت جدا کردن تمامی کتب ادبیات و برخی کتب کامپیوتر و درسی مهم بود که بصورت قفسه باز
در مخزنی جدا ارائه شده اند. راستش اولین باری که این موضوع رو فهمیدم در پوست خودم نمی گنجیدم و از اینکه دوباره (بعد از دوران دانشجویی و کارورزی) می تونم راحت بین قفسه های کتابهای مورد علاقه ام بگردم و اونها رو لمس کنم و نگاه کنم و بیشتر از اون از اینکه مجبور نبودم ساعتها توی صف جستجوی کتاب و سفارش اون منتظر بمونم و دست اخر هم کتابی رو که می خواستم به دستم نرسه, بسیار خوشحال شدم. مدتها بود که می خواستم دراین مورد بنویسم اما می ترسیدم این طرح موقتی باشه تا اینکه چندی پیش پرسیدم و مطمئن شدم حالا حالاها من می تونم به کتابهای مورد علاقه ام به صورت آزاد دسترسی داشته باشم . از مدیریت کتابخانه مرکزی یا هر کتابدار یا غیر کتابدار با ذوقی که باعث و بانی این کار بوده واقعا متشکرم و بهشون دست مریزاد می گم. این کار مزایای زیادی برای مراجعان و کتابداران داره مثل: تلف نشدن وقت هر دو گروه به خاطر اینکه تعداد زیادی از مراجعان کتابخانه مرکزی فقط بدنبال این نوع کتب هستن و البته انتخاب چنین کتب از طریق قفسه باز و گردش در اونها خیلی لذت بخش و مفیدتره؛ ترافیک میز امانت هم تا حدود زیادی کم شده و البته فکر می کنم رضایت مراجعانی مانند من هم بسیار بسیار بالاتر رفته؛ نمی دونم دیگه چه تغییراتی در این کتابخانه دوست داشتنی انجام شده ولی هر چه باشه من همه رو به فال نیک گرفته و اونها رو به مدیریت یک کتابدار فرهیخته مربوط می دونم.
پی نوشت: از زمان اجرای این طرح سرعت مطالعه من مثل سرعت نور بالا رفته و شدم یه کرم کتاب حسابی!![]()
سلام. اعتراف می کنم که یادم رفته بود دنیا فقط سفید و سیاه و خاکستری نیست , دنیا رنگیه ٬بستگی داره با چه نوع تفکری بهش نگاه کنی, ممکنه آدم مجبور باشه برای مدتی با تلویزیون سیاه و سفید نگاش کنه اما بازم فرقی نداره و دنیا همچنان رنگارنگه, خورشید هر روز به رنگ طلایی طلوع می کنه و با رنگ طلایی هم غروب می کنه حتی اگه ما دوست نداشته باشیم.
پی نوشت: با نیم نگاهی به مطلب اخیر وبلاگم (به عنوان یک خواننده نه نویسنده وبلاگ) دلم گرفت و از اینکه خواننده ها رو مجبور کرده بودم دنیا رو به رنگ سیاه و سفید٬ از دریچه وبلاگ من٬ ببینند بسیار ناراحت شدم, امیدوارم بتونم این رنگ رو عوض کنم. البته منظورم نوع نگاهه٬ واضح و مبرهن است که هنوز هم فریاد به جایی نمی رسه .
سلام. از دوستانی که به این وبلاگ سر می زنن و دست خالی برمی گردن پوزش می طلبم. بزودی تکلیفم رو با این وبلاگ روشن می کنم.
پی نوشت: اگر خواستین ادامه تحصیل بدین پی همه چی رو به تن مبارکتون بمالین. (بدون شرح)![]()
داخل پرانتز: به قول معروف جنبه داشته باشین (البته از نوع ایرانی و اسلامی اش)
توضیح: عکس زینتی است!
سلام. در ادامه مبحث غر زدنم این بار می خوام از مسئله ای حرف بزنم که حدود یکسال است با آن درگیرم. بحث داغ و پر حاشیه ی آزمونهای دکتری کتابداری امسال! در این مورد حرفهای بسیار زیادی هست اما هر حرفی رو هر جایی نمی شه گفت و هر گوشی گوش شنوا نیست بنابراین فقط به این نکته بسنده کنم که شیوه گزینش دانشجوی دکتری در دانشگاه های ایران مریض است . انشا الله اگر روزی خواستین امتحان دکتری بدین خودتون تمام این مسائل رو می فهمین چون ناخودآگاه هر حرف و شایعه و سخنی در این مورد براتون جالب و شنیدنی می شه. اما افسوس که به قول یکی از بزرگان: "گفتن از این موضوع زبان آدم را می سوزاند و نگفتن آن مغز استخوان آدم را" (فکر کنم مرحوم شاملو باشه)
اینها را نمی گم چون خودم در این راه موفق نشدم بلکه برعکس به عنوان اولین تجربه اونهم توی این نوع نظام آموزشی, همینکه تونستم تا یک قدمی پذیرش برم بسیار خرسندم و مطمئن هستم که از شایستگی ام چیزی کم نشده, در واقع دانشگاه ها باید بابت از دست دادن من و امثال من ناراحت باشن.![]()
همین جا ضمن تبریک به تمامی دوستانی که در دوره دکتری پذیرفته شدن باید توضیح بدم که قصدم از نوشتن این مطالب به زیر سوال بردن تلاشهای این عزیزان نیست و نبوده و شخصا برای تمامی دانشجویان دکتری قدیم و جدید آرزوی موفقیت دارم٬ در هر صورت فرصتی بوده که این دوستان بنا به شرایط و توانایی و قابیلت های خودشون تونستن ازش استفاده کنن.
در مورد بیمار بودن نظام آموزشی همین را بدایند که یکی از اساتید به نحوه برگزاری آزمون خصوصا زمان اندک مصاحبه اعتراض کرده بودن و پاسخی که از مقامات بالا شنیده بودن بسیار جالبه: " مگر می خواهید اسب انتخاب کنید" . به نظر شما چه وجه تشابهی میان انتخاب اسب و دانشجوی دکتری هست؟؟
می دونم که این درد مشترک خیلی از کتابداران و غیر کتابداران است و حرف زدن درباره اون هیچ فایده ای نداره و مشکلی حل نمی شه. قبلا هم در گروه بحث کتابداری و وبلاگ گروهی درباره جنبه های مختلف برگزاری آزمونها (مسایل و مشکلات آزمونهای دکتری کتابداری), منابع و نحوه سوالات و ... (هیاهوی دکتری و فریادهای خاموش...) صحبت کردیم . فعلا باید سوخت و ساخت.![]()
پی نوشت: شنیدن تجربیات دوستان دیگر در این مورد خالی از لطف نیست٬ خواهشن بدون اساعه ادب به بزرگان رشته. با تشکر
این بحث احتمالا ادامه دارد....
سلام. داشتم مطلب جذاب وبلاگ آقای زین العابدینی رو با عنوان مدیریت ما و مدیریت بعضیا می خواندم و در پایان به نتیجه گیری های ایشون و یافته های خودم فکر می کردم و اتفاقاتی که هر از چند گاهی برای خودم در محیط کار می افته و تا مدتها منو دچار اعصاب خوردی و افسردگی و فرو رفتن در لاک خودم می کنه و باعث می شه یه تجربه جدید به تجربیات کاری ام اضافه کنم و یک قدم از خود واقعی ام دور بشم البته ناچارن. توضیح می دم: مثلا می گن خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو. اما من نمی تونم همرنگ جماعتی بشم که به ارباب رجوع به چشم دشمن و به کار به چشم دردسر و به همکارشون به چشم … نگاه می کنن. نمی تونم مثل مترسک وسط مزرعه وایسم و تنها به پروندن پرنده ها فکر کنم یا مثل آدم آهنی جز برنامه هایی که برام مشخص کردن هیچ خلاقیت و ابتکار دیگه ای نداشته باشم و تنها شیوه های قدیمی و گاه غلط دیگران رو ادامه بدم. و به همین دلایل و دهها دلیل دیگه نمی خوام همرنگ جماعت بشم و برعکس دوست دارم رنگی متفاوت داشته باشم اما ….
در اون مطلب که مربوط به نحوه مدیریت شرکت گوگل است در پایان نتایجی که از آن نوع مدیریت حاصل می شوند را اینگونه بیان کرده اند:
1. نتیجه مهم است، روش رسیدن با خود فرد است.
۲. برای رسیدن به هدف باید مسیر را مهیا کرد (بی مایه و ابزار فطیر است)
۳. کسانی که با ما کار می کنند انسان هستند
۴. هر چه محیط بازتر و کارمندان راحت تر، کارایی بیشتر (دقیقا مثل محیطهای ما)
۵. دنیا، دنیای خلق است و لحظه به لحظه نو شدن
و اما اگر بخواهیم اینها را به جامعه خودمان تعمیم دهیم :
1. نتیجه مهم نیست کار را همانطور که روسا (منظورم تنها مدیر یا رئیس نیست گاهی همکاران و حتی خدمه جزء نقش رئیس را دارند) دوست دارند و می گویند انجام دهید.
2. برای رسیدن به مقصود و جلوگیری از زیرکار دررفتن کارمند تا می توانید ابزار و امکانات و بودجه را از وی دور کنید.
3. کسانی که با ما کار می کنن (خصوصا کارمندان تازه استخدام شده) اصولا ممکن است انسان باشند.
4. هر چه محیط تنگ تر و کارکنان زیر ذره بین باشند کارآیی فوق العاده بالا می رود (البته در مفهوم کارآیی نوعی نسبی گرایی و سلیقه وجود دارد)
5. خلاقیت و نوآوری مفاهیمی کلاه بردارانه هستند و اصولا اینها همه نقشه های استکبار جهانی است و هر چیزی کهنه اش بهتره.