۱۳۹۱/۱۱/۲۸ ساعت 14:16 توسط طاهره کرمی | 
سلام. در ادامه غر زدنهای قبلی ام ... قرار بود به کتابداری ربطش بدم. اما شرمنده نمی تونم خیلی وارد

 جزئیاتش بشم. چون اونوقت ممکنه تهمت خودبزرگ بینی و چیزای دیگه رو هم به دوش بکشم... بیشتر

 از ۴ ماه و نیمه که به کتابخانه برگشتم٬ از همون اول گذاشتنم مسئول قسمتی که بیشترین حرف و

حدیث ها توش بود (البته این مسئولیت فقط اسمی هست نه اونجوری ...)٬ راستش رو بگم

 اولش خیلی ناراحت شدم چون به هر طرف نگاه می کردم یه جای کار می لنگید. مونده بودم چه جوری یه

تغییری بدم که بشه یک سوم یه شبانه روز رو توی چنین محیطی دوام بیارم و دیوونه نشم. حالا شاید

فکر کنین من دارم خیلی قضیه رو گنده اش می کنم اما الان که بر می گردم به این مدت نگاه می کنم 

خودم می دونم که چه کار سختی انجام دادم. بازم حیف و صدتا حیف که نمی تونم وارد جزئیات بشم. به

 نظرم درست نیست هر چیزی رو توی وبلاگ بگم اما واقعا اوضاع اونجوری نبود که بشه درموردش غر نزد.

مثلا کارتهای بلاتکلیف٬ کتابهایی که هستن اما گم شدن٬ کتابهایی که گم شدن اما هستن٬ موازی

کاری های غیر ضروری و ... این تصویری از میز

کار منه توی اکثر مواقع. گاهی ناچار بودم با یه

معادله چند مجهولی سر و کله بزنم تا بالاخره

 بفهمم چی به چیه و کی به کیه. تازه باید

خیلی خیلی از معاونت و مدیریت کتابخانه

 متشکر باشم که از  تغییراتی که درخواست

کردم نهایت حمایت رو کردن و بسیاری از موانع از این طریق رفع شدن.  خب فکر کنم غر زدن تا همینجا

بسه. حالا که شکر خدا اوضاع کمی بهتر از قبل شده منم سعی می کنم که دیگه غر نزنم.

۱۳۹۱/۱۱/۲۵ ساعت 12:40 توسط طاهره کرمی | 
سلام. خواننده عزیزی توی کامنتش نوشته که من تازگیها به قول عامه خیلی غر می زنم ... دقیقا حرف

ایشون رو قبول دارم... بله من غر می زنم اما چرا؟ از سال ۱۳۷۷ که وارد این رشته شدم آنهم عاشقانه و

از روی انتخاب و اختیار٬ نه از روی اجبار و تنفر٬ هر روز به خودم گفتم درست می شه... تو سعی کن به

سهم خودت کارت رو درست انجام بدی ... مثبت نگاه کن... نیمه پر لیوان رو ببین... اما متاسفانه با یک

گل بهار نمی شه. من به تنهایی تو دوست عزیزم به تنهایی راه به جایی نمی بریم. ۱۴ ساله که  توی

کتابخانه های مختلف دانشگاهی هستم چه به عنوان کاربر درجایگاه دانشجو  و چه به عنوان کتابدار

در جایگاه کارمندی... متاسفانه هیچ چیزی درست نشد که نشد. در انواع و اقسام دانشگاه های آزاد و

دولتی و غیر انتفاعی و ... یا خودم بوده ام یا دوستانی دارم که از نزدیک شاهد وضعیت کتابخانه هایشان

 بوده ام... چیز چندان مثبتی ندیدم که از آن حرف بزنم... البته حرف هم زده ام... مطمئنم که اگر در

کتابخانه ای یا جایی در دانشگاه نکته مثبتی دیده باشم حتما به آن اشاره کردم.(البته خودم که یادم نیست)

حق با شماست دوست عزیزم... من غر می زنم اما نگرانم ... نگران فرزندم و فرزندان نسل بعدی این

سرزمین... چرا نباید ما به اندازه کافی کار کنیم که فرزندانمان در آینده از کار ما الگو بگیرند... آیا ما به

عنوان پدر و مادر حق داریم آینده ای تاریک به نسل بعد از خود تحویل دهیم؟اگر امروز هر کسی کارش را

درست انجام دهد نسل بعدی و حتی خود ما در دوران کهنسالی (اگر عمرمان به آنجا بکشد) در آسایش

 و رفاه نخواهیم بود؟ این همه دم از مطالعه و لزوم آن  و دسترسی آسان به کتابخانه ها می زنیم اما

چقدر در عمل به حرف هایمان عمل کرده ایم. چرا وضعیت کتابخانه ها و کتابداراهایمان در هاله ای از ابهام

قرار دارد؟ من در جاهای مختلف کار کردم و با انسانهای مختلفی همکار بودم... به جرات می توانم بگویم

همه جا آسمان یکرنگ است اما متاسفانه رنگ قشنگی ندارد. جدای از اوضاع اجتماعی و اقتصادی و...

 و هر چه که در دنیا می گذرد و بر ما هم تاثیر دارد٬ متاسفانه فرهنگ خوب زندگی کردن در میان جامعه

ما دارد به فراموشی سپرده می شود. آیا پدران و مادران ما هم به همین شیوه زندگی کرده اند؟ آیا این

میراث ما برای فرزندانمان خواهد بود؟

... حالا ربط این حرفهایی که زدم به کتابداری چه بود انشالله در روزهای آینده با ذکر جزئیات و مثال درباره

 اش بیشتر می نویسم...

و حرف آخر اینکه به نظر من حتی غر زدن در این مورد از سکوت بهتره.

۱۳۹۱/۱۱/۱۸ ساعت 14:48 توسط طاهره کرمی | 

سلام. ای کاش روزی ما ایرانیها هم یاد می گرفتیم همدیگه رو دوست داشته باشیم. بدون هیچ چشمداشتی٬ ای کاش به جای اینکه وقت مون رو در پی پیدا کردن نقاظ ضعف همدیگه و خالی کردن زیر پای هم بگذرونیم٬ سعی کنیم نقاط قوت همدیگه رو پررنگتر کنیم. دستهای همدیگه رو بگیریم و ضعیفان رو با خودمون بکشیم بالا نه اینکه برای غرق نشدن خودمون پا روی سر هر کسی بگذاریم که سر راه مون قرار می گیره. کاش می شد راحت حرف ها مون رو به همدیگه بزنیم به جای اینکه پشت سرهم و در خلوت پچ پچ کنیم. و ای کاش این خلق و خوهای متاسفانه زشت رو حداقل به محیط های کاری نمی کشوندیم! جایی که همه ما دست کم یک سوم از روزمون رو در کنار هم می گذرونیم و خانه دوم همه مون حساب می شه. تو ای دوست من ٬ همکار من٬ هموطن من٬ خواهر و برادر من چشمهات رو باز کن٬ ببین کجای راه زندگی ات هستی؟ چقدر دیگه وقت برات مونده؟ به خودمون بیاییم... قبل از اینکه دیر بشه کمی به اخلاقیات هم فکر کنیم٬ همانقدر که ما انسانیم یا حداقل ادعای انسانیت داریم هموطن دیگه ی ما همکار مون و مردم کوچه و خیابان هم انسان هستن... تا دیر نشده به همدیگه کمک کنیم حتی اگر شده با یک برخورد خوب و منصفانه... بدونیم که خیلی زود دیر می شه...پس کی می خواهیم یاد بگیریم؟

۱۳۹۱/۱۱/۱۱ ساعت 12:57 توسط طاهره کرمی | 

سلام. چندسالی هست که صبح روز تولدم برام پیام های تبریک می رسه اونم از جاهایی که انتظارشو ندارم... و هر سال تعدادشونم بیشتر و بیشتر می شه. اولین بار بانک پارسیان اینکار رو کرد. با اینکه الان ۸ ساله که من حسابم رو توی این بانک بستم اما هنوزم هرسال روز تولدم برام پیام تبریک می آد!! و همینطور بانک های دیگه ای که روزی توشون حساب داشتم یا دارم و البته همراه اول...حالا بماند بحثم سر این موضوع نیست یکی از این بانکهای محترم که اتفاقا امسال هم برام پیام تبریک داد بعد از دو سال که من وام ام رو نقدا اونجا تسویه حساب کردم و حتی از تخفیف خوش حسابی هم بهره مند شدم هنوز برای من توی سیستم بانکی دوتا قسط عقب افتاده می زنه که تصحیح نکردن٬ به خاطر این اشتباه من نتونستم وامی رو که می خواستم بگیرم چون هرچی استعلام می گرفتن من بدهی داشتم؟؟ القصه اگر شما جای من بودید چه می کردید؟ بانک محترمی که چنین اشتباهی رو نمی تونه یا نمی خواد تصحیح کنه اونوقت برای شما پیام تبریک روز تولدتون رو می فرسته!! متاسفانه چسبیدن به جزئیات به جای پرداختن به مشکلات اساسی دردی شده که دیگه ریشه ای به وسعتی باورنکردنی پیدا کرده و من فکر نمی کنم هیچوقت برای ما وقت و انرژی همدیگه اونقدر مهم باشه.

نمونه های زیادی از اهمیت ندادن به وقت مردم رو براحتی می شه همه جا دید خصوصا توی بیمارستانها اونجا بدبختانه مردم به خاطر سلامتی خود یا عزیزانشون ناچارن حتی اعتراض هم نکنن.. هرچند اگر هم اعتراض کنن راه به جایی نمی برن. بهتره تا اتفاق ناجوری برام نیفتاده خودسانسوری کنم ...

۱۳۹۱/۰۹/۲۵ ساعت 13:19 توسط طاهره کرمی | 

با سلام. بعد از قریب یک دهه کار کردن در کتابخانه های مختلف به این نتیجه رسیده ام که کار کتابداری

 بدون عشق کار خسته کننده ای است. ماهیت کتابدار بودن اینگونه است که جمع باید با هم هماهنگی

 داشته باشند اما دریغ... یافت می نشود...  در اولین روزهای شروع بکار حدود ده سال پیش کارم را از

 بخش اسناد شروع کردم آنزمان دانشجوی فوق لیسانس بودم و البته کمی هم نحیف و لاغر، جابجایی

 پایان نامه ها برایم کمی سخت بود اما انگیزه خیلی زیادی برای پیشرفت و کار کردن داشتم. کم کم به

 بخشهای دیگر کتابخانه هم سرک کشیدم... مدیر آن کتابخانه معتقد بود که کتابداران باید در بخشهای

 مختلف کار کنند و هر از چندگاهی یکبار یک گردش اساسی در آرایش نیروهای کتابخانه می داد. امانت

 را دوست داشتم، خیلی زیاد، اما در آن شرایط کارش سخت بود... دوندگی زیادی داشت و جر و بحث بر

 سر بردن کتاب و جریمه دیرآوردن و گم کردن و غیره... تازه قفسه های کتاب هم از نوع قفسه های

 فشرده ریلی بود که باز و بسته کردنشان به زور بازوی زیادی احتیاج داشت و گاهی هم بین آنها فشرده

 می شدیم. حسن دو سال کار در اون قسمت این بود که حسابی همه باربی شده بودیم. از کار

 دانشجویی و کارورز هم اصلا و ابدا خبری نبود. اکثر دانشجوها هم بسیار نامنظم بودن در برگرداندن

 کتابها یعنی کتاب را که می دادیم امانت امید زیادی به بازگشتش نداشتیم. اما جو بین خود کتابداران

 بسیار صمیمی بود بعلاوه کمی تا قسمتی زیرآب زنی که من تازه وارد زیاد باهاش آشنا نبودم. کار

 گروهی تقریبا هماهنگ بود (به غیر از روزهایی که من کلاس داشتم که نمی دانم چرا دقیقا توی

 همانروزها کتابخانه شلوغ می شد و روز بعدش من باید دوشیفت کار می کردم) و الحق و والانصاف

 مسئول بخش خیلی خوبی هم داشتیم که واقعا از کارمندانش دفاع می کرد خصوصا برای مرخصی

 رفتنها (و در این مورد خصوصا من خیلی بهش مدیونم). در همان کتابخانه مدتی هم بخش اطلاع

 رسانی و فهرستنویسی بودم و بعد دست روزگار و قسمت و هجرت از آنجا به مثلا بخش دولتی و از

 دانشجوی فوق لیسانس بودن هم شدیم فوق لیسانس کتابداری... خانه (کتابخانه) جدید کوچکتر

و جمع و جورتر بود و دک و پز کتابخانه مرکزی سابق مان را نداشت... اینجا دانشکده بود و همه چیزش

 مختصر و مفید. کمی هم تحویل مان گرفتند به خاطر فوق لیسانس مان و شدیم مسئول بخش. بخشی

 که تنها کارمندش خودم بودم. عاشق کار فهرست بودم از همان روز اولی که برگه هفت و نیم در دوازده را

 شناختم. دیویی را شناختم و کاتر را. اما جو آرام کم کم ناآرام شد یا حداقل برای من که فکر می کردم

 آرام است... تازه فهمیدم چرا همه کتابخانه را تبعیدگاه می دانند! فهمیدم چرا کتابداران تجربی چشم

 دیدن کتابداران آکادمیک را ندارند... (در محل کار قبلی ام ما کتابدار تجربی نداشتیم و همه تحصیلات

 کتابداری داشتیم) (شخصا مخلص تمامی کتابداران تجربی واقعی و عاشق کتابخانه هستم اما واقعا از

 کتابداران تجربی و غیر تجربی متنفر از کتابخانه چه ها که نکشیدم...بماند) فهمیدم اینجا پای پول در

 میان است...(البته چندرغاز پول!!) همه برای هم می زنند... خاله زنک بازی و اینکه فلانی چکار می کند

 مگر؟ ... دعوای بین آنها که اتاق داشتند و آنها که نداشتند... کتابخانه کوچک و نقلی و جمع و جور..

 

. محیط ساکت و آرام برای کار کردن... رویایی برای من و تبعیدگاه برای دیگران... سعی کردم در گرداب این

 سیلاب نیفتم... مدتی گوشه نشینی اختیار کردم... اما به ناچار گرفتار شدم... خودم را بیرون کشیدم

و سکوت را سرشار از ناگفته ها دیدم... به خواندن پناه بردم. هرچه بدستم می رسید می خواندم...

در کارم بسیار موفق بودم اما فقط خودم قدر خودم را می دانستم و بس... سنگ صبور همه بودم...

 گوشهایی برای شنیدن داشتم و گاهی لبخندی و ابراز همدردی که ای وای چه بد... کاش اینطور نبود...

القصه مدتی از خانه ام (کتابخانه) دور شدم و با وظایف جدیدم خو گرفتم... عشق به کتاب جایش موقتا

 به عشق به فرزندم داد... شدم مادر خانه دار برای مدتی... و بعد سودای هجرت یا بهتر بگویم بازگشت

 به دیارم و عطای پایتخت را به لقایش بخشیدیم و آمدیم تا در خدمت شهرمان باشیم... در اینجا اما فکر

 می کردم آسمان رنگ دیگری دارد که نداشت... دست سرنوشت به کتابخانه مان نکشاند اینبار... رفتیم

 و پشت میز نشستیم برای مدتی... بی میل نبودم... غمگین و ناشاد از آنچه تا کنون در کتابخانه دیده

 بودم به خودم قول زندگی جدیدی دادم... ببینیم در دیگر جاهای ادارات چه خبر است... اما خبری نبود

 بعد از یکسال فیل مان یاد هندوستان کرد به چه شدتی... بناکردیم به ناسازگاری با مدیر و پای در یک

 کفش که الا و بلا باید به خانه ام (کتابخانه) برگردم... بعد از جلسات پشت پرده رضایت حاصل شد

 و برگشتیم ... می دانستم که در خانه ی جدید چه خبر است. وصفش را از قبل شنیده بودم اما شنیدن

 کی بود مانند دیدن.... آمده بودم که از کارم لذت ببرم... آمدم با کوله بار کوچکی از تجارب قبلی... و با

 اشتیاق و انگیزه فراوان.... اما خیلی زود فهمیدم آسمان اینجا تاریکتر از آنی است که فکرش را

می کردم... کماکان کتابخانه را تبعیدگاه می دانند.... کماکان بحث و جدل های بیخودی هست...

 همان عادات زشتی که دیده بودم هست... هیچکس انسان کاملی نیست ... اما اینهمه نقص آشکار

 چرا یکجا جمع شده؟ مگر نباید کتابخانه محل آرامش ذهن و روح آدمی باشد؟ مگر نباید سکوت زیبایی

 در آن حکمفرما باشد؟

   حالا من مانده ام و عشق سرشار از همدمی کتاب و غمگین از قیافه های ناراحتی که هر روز ناچارم

 ببینم که از کتاب و کتابدار و مراجعه کننده می نالند... من مانده ام و این امید واهی که روزی همه چیز

 درست می شود... زخمهایی بر تن بی جان کتابها که تا سالهای سال بهبود نمی یابند... کتابهایی که

 گم شده اند و اشکم را درمی آورند... دانشجویانی که فقط به دنبال کتابهای حل المسایل و تست کنکور

 ارشد و دکتری به کتابخانه می آیند و کتابهایی که کسی سال تا سال سراغی از آنها نمی گیرد... دارم

 سعی می کنم تفکری را تغییر دهم که خودم می دانم تغییر کردنی نیست... تفکر کتاب ستیزی

 و اندیشه ستیزی، تفکر اشتباه گرفتن کتابخانه با تبعیدگاه، تنبلخانه شاه عباسی و ...

 اما تلاش بیهوده به از خفتگی.

۱۳۹۱/۰۹/۰۷ ساعت 10:8 توسط طاهره کرمی | 

سلام. وقتی صحبت از هرچیزی می شه می گن مال فلان شهر خوبه٬ مثلا می گن انار ساوه معروفه... اما شاید ندونین که توی همین استان خودمون هم انارهای خیلی معروف و خوشمزه ای هست که صدالبته برای من که انار ترش دوست دارم از انار ساوه خیلی محبوبترن.اگر گذرتان به نوسود افتاد مخصوصا توی این فصل حتما به عنوان سوغاتی انار بیارین.

نوسود شهر کوچک و زیبایی نزدیک مرز عراق هست که جزو شهرستان پاوه محسوب می شه. آرامش عجیبی توی این شهر کوچک هست که البته فکر می کنم بیشترش به خاطر مردم اونجا باشه که ذاتا مردمی آرام هستند حتی لهجه شون هم طوری هست که لحن صحبت کردنشون (به لهجه هورامی)آرامه و با لهجه های دیگه زبان کردی فرق داره. براتون چندتا عکس از باغاهای انار این شهر کوچک می زارم. امیدوارم حتما توی سفرهای آینده تون سفری هم به این شهر زیبا داشته باشین.

نمایی از شهر پاوه...(برای رفتن به نوسود باید از میان این شهر زیبا هم عبور کنید)

نمایی از شهر پاوه

نمایی از شهر نوسود(این عکس رو خودم نگرفتم و از یه وبلاگ برداشتم...جهت حفظ امانتداری... اما ادرس اش رو ذخیره نکرده بودم.)

باغ های انار نوسود...

....

درخت هرچه پربارتر سر به زیرتر....

....

 ....

۱۳۹۱/۰۸/۲۴ ساعت 10:32 توسط طاهره کرمی | 

کتابهای بینواسلام. شاید کمتر کسی باور کنه که کتابها نیاز به محبت دارن... این نظر یه کتابدوسته و همین و بس. گاهی اونقدر دلم برای کتابها می سوزه که آرزو می کنم ای کاش کتابدار نبودم.

راه رفتن بین این قفسه ها و بو کردن این کتابها (شاید به نظر بعضی ها بوی کهنگی و پوسیدگی و ... داشته باشن) از دوران دانشجویی تا الان یکی از تفریحات من بوده. هر وقت خسته می شم یه چرخی بین کتابها می زنم اما گاهی ناراحت می شم... وقتی می بینم یه کتاب به هر دلیل صدمه می بینه یا گم می شه.

خصوصا کتابهای نایاب و کم یاب و یا کتابهایی که شاهکارهای ادبی و تاریخی هستن و هر کتابخونه ای باید به داشتن شون افتخار کنه. غالبا از دو یا چند جلد یکی دوتاشون گمشده و فقط پشت کارت فهرستنویسی یا توی سیستم رایانه ای نوشته شده گمشده!! (دیدن این پیغام دلم رو به درد می آره)

فقط همین ... به همین سادگی... شاید اون کتاب داره ته قفسه های یه عضو محترم خاک می خوره یا توی اسباب کشی هاش قاطی کتابهایی که دیگه نمی خوادشون روانه زباله دانی شده... یا دخترخاله اش (مثاله فقط!) یا دوستش ازش گرفته بخونه و پسش نداده یا پس داده ولی بنابه هر دلیلی برنگشته سرجاش توی قفسه... به هر حال گمشده... به همین سادگی.

راه حل های زیادی برای چنین مشکلاتی هست... امامشکلاتی هم سر راه اون راه حل ها هست...خصوصا توی کتابخونه های دانشگاهی که نمی دونم چرا این تفکر که فقط باید کتاب درسی بخرن توشون راه یافته.چرا باید توی یه کتابخونه دانشگاهی(هر کتابخونهای٬ منظورم دانشگاه خاصی نیست) از یه کتاب علمی که عمر مفیدش می تونه فقط یک سال باشه ۱۰ جلد کتاب بخرن اما از یه شاهکار ادبی یا حتی کتاب معمولی که ممکنه در آینده شاهکار ادبی بشه فقط یه جلد بخرن و یا گاهی اصلا نمی خرن (اینو بر اساس تجارب قبلی خودم در دو دانشگاه معتبر گفتم)...

پس کتابداران عزیز بیاین عزم تون رو جزم کنین... و دوستانی که در این مورد تجاربی داشتن اطلاع رسانی کنن.

 

۱۳۹۱/۰۷/۰۸ ساعت 14:17 توسط طاهره کرمی | 
سلام. دارم مقالات وب ۲ رو می خونم......رفتم سراغ مجلات کتابداری (علم اطلاعات و دانش شناسی) و علوم وابسته........اینم محض اطلاع دوستداران وب ۲:

The status of Web 2.0 in Iran's LIS education

مقایسه تطبیقی میزان آشنایی و استفاده کتابداران کتابخانه‌های عمومی و دانشگاهی همدان از قابلیتهای وب ۲٫۰

ميزان آشنايي و استفاده كتابداران كتابخانه‌هاي دانشگاهي همدان از امكانات و قابليتهاي وب 0/2

ميزان بهره گيري از وب 2 در كتابخانه هاي دانشگاهي كشورهاي خاورميانه 

بکارگيری وب 2 توسط کتابداران 

آشنايی با فناوری‌های وب 2 

وب 2: رويکردی نو در جهت تعامل کاربران با محتوا و ابزارهای تحت وب 

شبکه های اجتماعی و وب 2 در سواد اطلاعاتی

بررسی خدمات کتابخانه‌ای شهر شيراز به نابينايان و کم بينايان: با نگاهی به رويکرد وب 2 در اين کتابخانه‌ها

بررسي دانش دانشجويان دانشگاه هاي علوم پزشکي غرب کشور در محيط هاي web 2.0

مروری بر وب1 با نگاهی به وب2

مديريت دانش در عصر وب2: رويكردي تكامل‌گرايانه

 

۱۳۹۱/۰۵/۱۶ ساعت 11:40 توسط طاهره کرمی | 

سلام. همه چی از یه ایمیل شروع شد. ایمیلی از گروه بحث کتابداری در مورد پایان نامه های دفاع نشده٬ اصل مطلب و سوال در مورد جایگاه پایان نامه هایی بود که کارشده ولی دفاع نشده بودند اما خود داستان خیلی جالبتر بود. داستانی درباره یه دانشجوی شهرستانی از زبان یه استاد. اینجا بخونینش.

نکته هایی توش هست که واقعا جای تفکر داره خصوصا این قسمتش:
جامعه‌ای که بهترین، بهترین‌هایش را و نخبه‌ترین استعدادهایش را بعد از آنکه از میان یک میلیون و چند صد هزار نفر انتخاب می‌کند و او را پنج شش سال تربیت کرده و سپس رهایش می‌کند که برود کمک‌ممیز دارایی شود، ...........چون خدائیش خیلی بی‌مایه هستیم، خیلی. فقط ادعا داریم و خالی‌بندیم. توی همه جای دنیا یک روالی هست، یک نظم و نسقی هست که افراد خوش‌فکر، بااستعداد و ممتازشان را جذب و جلب می‌کنند. نمی‌گذارند هر روز بروند و پرپر شوند. .........

با مباحث سیاسی اش کاری ندارم اما واقعا خیلی ها رو می شناسم که با وجود استعداد خیلی زیاد الان فقط یه کارمند ساده هستن فقط به این خاطر که شهرستانی بودن و هیچ پشت و پناهی نداشتن.

 

۱۳۹۱/۰۲/۲۴ ساعت 8:15 توسط طاهره کرمی | 

سلام. صبح بهاری تان به خیر. درست از زمانیکه من به موضوع وب ۲ و کتابخانه ۲ علاقمند شدم و تصمیم گرفتم در این مورد تحقیق و پژوهش کنم٬ بیشتر سایتهای ارائه دهنده خدمات وب ۲ در ایران ف ی ل ت ر شدن. اوایل سال ۸۸ بود من برای آشنایی با ف ی س ب و ک٬ ف ل ی ک ر ٬ ت و ی ی ت ر٬ ی و ت ی وب  توی هر کدوم از این سایتها اکانتی درست کردم و با مطالعات مقدماتی که انجام داده بودم خیلی مشتاق بودم عملا تاثیر این فناوری ها رو درکتابخونه ها ببینم چیه. اما متاسفانه کارم با بسته شدن اینها نا تمام ماند و ... تا جایی که به یاد دارم در یوتیوب فیلمهای آموزشی کوتاه و مفیدی در این مورد دیدم و تا اون موقع تاثیر یوتیوب در کتاخانه هایی که از فناوریهای وب ۲ استفاده می کردن بیشتر بود مثلا تورهای بازدید مجازی کتابخونه رو برای کاربرانشون می ذاشتن روی یوتیوب یا فیلمهای آموزشی کوتاه نحوه جستجوی منابع کتابخانه و ...

با بسته شدن دستم در این مورد حسابی دلسرد شدم و بی خیال وب ۲ و کتابخونه ۲ شدم. و البته بعد از اونهم مدتی از کار حرفه ایی فاصله گرفتم. هنوز هم اما علاقه ام رو از دست ندادم اما کماکان مطالعه علمی تجربی در این مورد اگر غیرممکن نباشد خالی از مشکل و دردسر هم نیست. گرچه تمام وب ۲ دچار این مشکل نشده ان اما به نظر من این فناوری در ایران مظلوم واقع شده. اما این دلیل نمی شه که ما نتایج کارهای دیگران رو مطالعه نکنیم فعلا بهتره به همونها بسنده کنیم:


Web 2.0 and folksonomies in a library context
 
International Journal of Information ManagementVolume 31, Issue 1February 2011Pages 63-70

 Impact of Web 2.0 on national libraries
International Journal of Information ManagementVolume 32, Issue 1February 2012Pages 3-10

Use of Web 2.0 tools in academic libraries: A reconnaissance of the international landscape 
The International Information & Library ReviewVolume 42, Issue 3September 2010Pages 195-207
A google wave-based fuzzy recommender system to disseminate information in University Digital Libraries 2.0 
Information SciencesVolume 181, Issue 91 May 2011Pages 1503-1516

Research on Knowledge Sharing Technology of Digital Library Based on Web 2.0 
Energy ProcediaVolume 132011Pages 8588-8593

A study of Web 2.0 applications in library websites 

 Library & Information Science ResearchVolume 32, Issue 3July 2010Pages 203-211

Enhancing Library Business Performance by Implementation of Enterprise 2.0 via Intrapreneurship: The Case of a Serbian Library 
The Journal of Academic LibrarianshipVolume 37, Issue 4July 2011Pages 358-362

,Web 2.0 and Libraries: Impacts, Technologies and Trends Dave Parkes, Geoff Walton,Editors, Chandos Information Professional Series (2010) Woodhead Publishing Ltd,Cambridge 978-1843343462 188 pp. $75.00.
Serials ReviewVolume 37, Issue 3September 2011Pages 238-239

 ,Web 2.0 and Libraries: Impacts, Technologies and Trends (2010) Chandos Publishing,Oxford, UK 978-1-84334-346-2 208 p. $95.00.
The Journal of Academic LibrarianshipVolume 37, Issue 1January 2011Page 83

Special Collections 2.0: New technologies for Rare Books
The Journal of Academic LibrarianshipVolume 36, Issue 2March 2010Page 178

Adoption of Library 2.0 Functionalities by Academic Libraries and Users: A Knowledge Management Perspective 
The Journal of Academic LibrarianshipVolume 36, Issue 3May 2010Pages 211-218

۱۳۹۱/۰۲/۰۴ ساعت 13:36 توسط طاهره کرمی | 
سلام. بهار کرمانشاه واقعا قشنگه و امسال با وجود بارونهای بیشتر خیلی قشنگتر شده (البته اگر این گرد و غبار مزاحم بزاره). دلم نیومد شما این تصاویر رو نبینین.  

کوهستان شاهو

کوهستان شاهو

چشم انداز شاهو از ابتدای جاده باینگان

روستای سفیدآب- بخش باینگان

همون روستا و رود قشنگش

هوای مه آلود بعد از بارون

دره ای زیبا کنار جاده

و...

و ...

روستایی در دل کوه

سراب روانسر

...

و شازده کوچولویی که بزرگ شده...

 و... گرد و غبار مزاحم با طبیعت ما چه می کند...

۱۳۹۱/۰۱/۲۸ ساعت 14:33 توسط طاهره کرمی | 

سلام. امسال خدا قسمت کرد بازم تو آزمون دکتری شرکت کردم ولی اینبار نه بعنوان داوطلب بلکه به قول اینا بعنوان ناظر. یه جورایی توفیق اجباری بود اما خب حواشی اش از خود آزمون جالبتر بود. الو اینکه تعداد شکرت کنندگان در آزمون زیاد بود... حالا بماند که چند نفرشون تفریحی اومده بودن امتحان بدن. اما:

- قرار بود امتحان ساعت 8 شروع بشه اما عملا 8 و نیم شروع شد. 

- یه خانومی دفترچه و پاسخنامه نداشت و حودود 50 دقیقه کل دست اندرکاران آزمون به نوبت اومدن بالای سرش و دلداری اش دادن تا بالاخره یه پاسخنامه و دفترچه بدون نام و مشخصات براش جور کردن. حالا بماند خانم بیچاره چقدر سرخ و سفید و سیا شد و چه استرسی کشید هرچند در پایان آزمون بهش وقت کافی دادن اما فکر کنم نصف اطلاعاتش از مغزش پاک شد. آخرشم معلوم نشد تقصیر کی بود!!

-آزمون صبح تخصصی بود و داوطلبین 2 ساعت وقت داشتن برای 60 تا سوال اما جالب این بود که بیشترشون بیش از 1 ساعت ننشستن و یکیشون بعد از 20 دقیقه ترجیح داد بقیه وقتشو بخوابه!!البته از سطح کیفی سوالا نمی تونم چیزی بگم چون داوطلبین عزیزی که ما در خدمتشون بودیم رشته شیمی و زمین شناسی بودن.

پی نوشت: یاد امتحانای دکتری سابق افتادم و 4 ساعت پشت سرهم نوشتن و نوشتن و نوشتن. یه وقتایی دیگه انگشتام باهام یاری نمی کردن. 

- آزمون ظهر سر وفت شروع شد. اول زبان عمومی. به نظرم خیلی سخت بود چون اکثرا خیلی کم جواب دادن و بعضی ها هم خواب رو به امتحان ترجیح دادن. 

پی نوشت:یاد امتحان زبان تخصصی دانشگاه تهران افتادم. دانشگاه تهران سابقا دو باز آزمون زبان از داوطلبین دکتری می گرفت یکی تافل یا همون زبان عمومی و یکی هم تخصصی که شامل چندتا درک مطلب و چند تا ترجمه از فارسی به انگلیسی و برعکس بود. سر آزمون سال 87 وقتی از جلسه زبان تخصصی اومدم بیرون احساس کردم از تمام انرژی و دانسته هام استفاده کردم. واقعا امتحان بود به تمام معنا.

- و اما نکته جالب آزمون دوم بعدازظهر یا همون استعداد تحصیلی بود. جای تعجب داشت که تمام داوطلبین سر این امتحان تا آخر نشستن و جواب دادن درحالیکه برای امتحان زبان و دروس تخصصی این اتفاق نیفتاد. یا اون امتحانها اونقدر سخت بودن که داوطلبین می خواستن با این یکی جبرانش کنن. یا این امتحان از اونها سخت تر بود. خدا داند.

با توجه به اینکه این آزمون هم هنوز نیمه متمرکزه و دست دانشگاه ها در قسمت مصاحبه و کارهای پژوهشی بازه به نظر می رسه هنوزم آزمون دکتری و روش اجرای اون مشکل داره.
 اما همین که نمی خواد آدم برای هر دانشگاهی جدا بره امتحان بده و کلی برای مسافرت و جای خواب و غذا و .... استرس داشته باشه و اینکه آزمون یه روزه نه دو روز خیلی خوبه.

برای همه کتابدارانی هم که در آزمون امسال شرکت کردن آرزوی موفقیت می کنم.

۱۳۹۰/۱۱/۱۷ ساعت 12:29 توسط طاهره کرمی | 

سلام. از اونجایی که من خودم عاشق کتاب بودم و هنوز هم البته اگر وقت کنم نیم نگاهی به کتاب می اندازم از همان روزهای نوزادی کاوه براش کلی کتاب خریدم. حالا کاوه کتابهاش رو بیشتر از تموم اسباب بازی هاش دوست داره و بیشتر وقتا می شینه و خودش به تنهایی کتاب می خونه یا از من یا عمه هاش می خواد براش کتاب بخونیم. البته الان کتابهاش متن زیادی نداره و بیشتر تصویر اشیا٬ میوه ها٬ حیوانات و.. است که البته کاوه اسم همه شون رو یاد گرفته و خصوصا به کتاب ماشینها خیلی خیلی علاقه داره. بعضی روزها حسابش از دستم در می ره که چند دفه براش خودندمش!! به همه مادرا توصیه می کنم که حتما به جای خریدن اسباب بازیهای گرون قیمت برای بچه هاشون کتاب بخرن. اکثر بچه ها از روی کنجکاوی اسباب بازی هاشون رو می شکنن تا ببینن چی توشه یا چه جوری حرکت می کنه (خصوصا پسربچه ها) اما خیلی کم پیش می یاد بچه ای کتابش رو پاره کنه. البته برای این مشکل هم چاره اندیشیده شده و شما می تونین برای بچه های کم سن و سالتر کتابهای پارچه ای یا کتاب حمام بگیرین که پاره نمی شن و براحتی می تونین موقع حمام کردن نوزادتون ازش استفاده کنین.

کتاب اثر عمیقی توی ذهن بچه ها می زاره. مثلا من وقتی از کاوه می خوام کاری رو انجام بده مثلا اسباب بازی هاشو نریزه یا غذا بخوره و امتناع می کنه براش داستان کتابش رو می گم و فورا به حرفم گوش می ده و تاثیرش عالیه٬ شما هم امتحان کنید.

۱۳۹۰/۰۹/۲۲ ساعت 10:32 توسط طاهره کرمی | 

چند سالیه که وب ۲ وارد حوزه اینترنت و شبکه شده و کم کم داره جای وب ۱ رو می گیره٬ هرچند هنوز نیامده خودش هم داره تحت الشعاع وب ۳ قرار می گیره٬ به هر جهت تا وب ۳ بخواد وارد ایران بشه مدتی طول می کشه فعلا ما اندر احوالات وب ۲ کمی فکر کنیم تا بعد. بیشتر بخوانید: وب 1، وب 2، وب 3 ‍

به زبان ساده اگر بخواهیم بگیم: ارتباط بین کاربر و شبکه اینترنت در وب 1 یک طرفه است، ولی در وب 2 یا به قول معروف آن "وب مشارکتی" ارتباط بین کاربر و شبکه دو طرفه است ٬کاربر فقط خواننده صرف نیست و قادر است محتوا  تولید کند. از طرفی استفاده رایگان و سهولت در استفاده باعث شده شده که وب 2 وب را وب مردمی هم بنامند. وب 2 به سرعت وارد همه حوزه ها شد٬ مانند کتابخانه 2، آموزش 2، مدیریت 2، پزشکی 2 و ... در رشته کتابداری و اطلاع رسانی و در حوزه کتابخانه ها واژه" کتابخانه 2 " بطور عام  برای به کارگیری ایده ها و مفاهیم وب 2 در محیط کتابخانه بکار می رود، به کار گیری این تکنولوژی­ منجر به ارائه خدمات کاربر محور، تعامل کتابداران با مراجعان کتابخانه ها شده است.

وبلاگ یکی از مشخصه های بارز وب ۲ است که قبل از دیگر امکانات این تکنولوژی وارد ایران شد و به شدت هم مورد استقبال قرار گرفت. استفاده از وبلاگ در میان کتابداران به عنوان یکی از فناوریهای وب 2 باعث ایجاد روحیه مشارکت و همکاری بین کتابداران شد که تا قبل از آن خیلی جدی گرفته نمی شد. حتی کم کم اساتید هم از وبلاگ برای راهنمایی و اطلاع رسانی به دانشجویان خود و ارائه دروس و منابع آموزشی تکمیلی استفاده کردند.

یکی دیگر از ابزارهای وب 2، ویکی­ها هستند که آن هم اولین بار با ویکی پدیا به ایران وارد شد. از دیگر فناوری های این عرصه پادکست­ها و ویدئو کست­ها ، یوتیوپ٬ فلیکر٬شبکه های اجتماعی مثل فیس بوک و توییتر٬ رده بندی مردمی با نام فولکسونومی را می توان نام برد که همگی این فناوری ها مبتنی بر مشارکت اجتماعی کاربران هستند. تعدادی دیگر از فناوریهای وب ۲ کمتر شناخته شده اند مثل: آژاکس٬ ایکس ام ال.

همچنین بخوانید: مطالبی که قبلا درباره وب 2 و کتابخانه 2  نوشته بودم.

۱۳۹۰/۰۹/۱۹ ساعت 10:29 توسط طاهره کرمی | 

سلام. دوست عزیزی ازم مقالاتی درباره آر اس اس خواستن. می تونین از مقاله " خدمات وبلاگها و RSS در کتابداری و اطلاع رسانی:چگونه مي توان از وبلاگها در خدمات كتابداري و اطلاع رساني استفاده كرد؟" (تو این آدرس  هم هست) استفاده کنین.
 (پی نوشت برای خودم: جالبه که این مقاله در چندین و چند مجله چاپی و الکترونیکی و سایت و وبلاگ منتشر شده. نمی دونستم)
خانم دکتر شیما مرادی هم مقاله جامعی در این مورد دارن با عنوان: کاربرد ار اس اس در کتابخانه های تخصصی
آر.اس.اس. و کاربرد آن در کتابخانه‌ها و مراکز اطلاع‌رسانی نوشته اسماعیل جعفرپور
ضمنا اگر در اینترنت با واژه هایی مثل " آر اس اس چیست؟" جستجو کنین٬ کلی مطلب مفید از وبلاگ های مختلف بدست می آرین که واقعا برای مقاله نوشتن مفیدن. 

این مطلب رو هم قبلا درباره آر اس اس نوشتم شاید بدرد بخوره.

۱۳۹۰/۰۸/۱۸ ساعت 12:42 توسط طاهره کرمی | 

سلام. بالاخره برگشتم به دنیای وبلاگ ای ام. متاسفانه تو این مدت نسخه قدیمی وبلاگ گروهی رو از دست دادم. یکی آدرس اش رو غصب کرده(نمی دونم درست نوشتم یا نه)٬ وبلاگ کتابداری و اطلاع رسانی دانشگاه علوم پزشکی تهران هم که با تعدادی از همکارای اون زمان می نوشتیم اتفاقی دوباره دیدم و خدارو شکر این یکی هنوز هستش (البته چون رو سرور کتابخونه مرکزی بوده)٬ هر چند اونم عمر زیادی نداشت٬ راهنمای وبلاگ های کتابداری و اطلاع رسانی هم خیلی وقته روزآمد نشده و فکر نمی کنم بتونم به این زودی ها روزآمدش کنم. از همه دوستانی هم که ایمیل فرستادن و آدرس وبلاگ هاشون رو دادن فعلا عذرمی خوام٬ برام مقدور نیست. وبلاگ انگلیسی مون هم مسدود شده چون دسترسی به سایت بلاگر ممکن نیست. وبلاگ کتابخانه دانشکده بهداشت هنوز هست ولی اونم دو ساله که مورد بی مهری قرار گرفته چون نوترش  به بازار اومده از وقتی حرف وبلاگ و وبلاگ نویسی (از صدقه سر کتابدارها) وارد کتابخانه های دانشگاه علوم پزشکی شد٬ دانشگاه امکاناتی برای همه گروه ها بوجود آورد که بتونن وبلاگ داشته باشن  و بالاخره وبلاگ گروهی هم به همت تعدادی از دوستان هنوز نفس می کشه.

اینم شازده کوچولوی من که حالا دیگه واسه خودش مردی شده (به همراه دختر عموش)

کاوه و روشنک

 

 

 

 

 

 

 

 

۱۳۹۰/۰۷/۲۵ ساعت 8:58 توسط طاهره کرمی | 
سلام. بالاخره بعد از سالها دوری به خانه برگشتیم. خوشحالم...

۱۳۹۰/۰۴/۰۵ ساعت 14:34 توسط طاهره کرمی | 

سلام. راستش یه جورایی خجالت می کشم از روی همه خواننده های عزیز این وبلاگ که نا امیدشون کردم اما خداوکیلی همه اش هم تقصیر من نیست یه جورایی همه عوامل دست بدست هم دادن تا من بدقول بشم قرار بود بعد از یه سالگی پسرم برگردم سر کار و بار حرفه ای ام اما خب نشد دیگه دلم نیومد بعدشم راستش از خونه نمی شه زیاد رو اینترنت حساب باز کرد هم سرعتش لاک پشتیه و هم تا بخوام چند دقیقه کار کنم شازده کوچولو بهانه می گیره و بازی می خواد خب اینه که شرمنده همه شما شدم خصوصا عزیزانی که سوال یا درخواست راهنمایی داشتن از طریق کامنت و یا ایمیل و همینطور عزیزی که مقاله فوری خواسته بود و من متاسفانه خیلی خیلی دیر کامنت اش رو دیدم و همچنین خانم یا آقای کتابدار که درمورد خرید از نمایشگاه سوال داشتن و من امروز متوجه شدم . از همه شون عذرخواهی می کنم خب اینم نتیجه یه مادر کتابدار بودنه یا یه کتابدار مادر.

پی نوشت: به هر دری زدم نتونستم سایت خوبی برای آپلود عکس هام و این لوگوی بی نوای وبلاگ پیدا کنم. همچنان التماس دعا دارم.

۱۳۸۹/۱۱/۱۵ ساعت 19:45 توسط طاهره کرمی | 
سلام. امروز شازده کوچولوی من یکساله شد. چهار روز دیگه هم وبلاگم شش ساله می شه چه زود گذشت. به همین سادگی. تو یه سال گذشته فرصتی برای وبلاگ نویسی نداشتم . تجربه مادر شدن خیلی سخت تر و البته خیلی هم شیرین تر از اونی بود که فکرشو می کردم بنابراین گذر این یه سال رو حس نکردم.
۱۳۸۹/۱۰/۱۹ ساعت 6:32 توسط طاهره کرمی | 

سلام. در مورد اهمیت مطالعه و این جور چیزا که جای بحثی نیست ولی از کی باید بچه ها رو با کتاب آشنا کرد. من از وقتی که پسرم تونست توی بغلم بشینه براش کتاب شعر می خوندم و عکسهاشو بهش نشون می دادم که خیلی هم خوشش می اومد ولی الان که بزرگتر شده بیشتر تمایل به پاره کردن انواع کتاب داره البته اگه به تصاویر کتاب اشاره کنم و شعرهاشو بخونم می شینه گوش می ده و خیلی هم خوشش میآد. درباره کتابخوانی برای بچه های زیر ۲ سال اینجا  اطلاعات مفیدی هست. تو برخی کشورها مثل انگلستان هم طرحی بنام " کتاب نوزاد" اجرا می شه٬ در مورد این طرح هم اینجا مطالبی هست. این هم چند راهنمایی برای پدر و مادرا در مورد کتابخوانی برای بچه های زیردو سالشون. و اما ده دلیل خواندن برای نوزادان و کودکان نوپا :(از زبان یک کارشناس کتابداری و اطلاع رسانی)

.کودک با صدای شما انس می گیرد و حس امنیت گرما و راحتی می کند.

▪ خواندن، نوزادان بی قرار را آرام می کند.

▪ کودک با ترانه ها و اصوات ریتمیک سرگرم می شود.

▪ در آغوش کشیدن کودک به هنگام خواندن کتاب ارتباط عاطفی عمیقی بین او و والدین ایجاد می کند.

▪ کودک بین خواندن و در آغوش بودن ارتباط برقرار می کند.

▪ لذت در آغوش کشیده شدن به تمایل برای خواندن تبدیل می شود.

▪ کودک گوش دادن را می آموزد و آمادگی برای خواندن را کسب می کند.

▪ کودک کم کم شروع به تقلید صداها و کارها می کند.

▪ کودک باید زبان فارسی را بشنود تا بتواند آن را بیاموزد.

▪ دلیل آخر این که خواندن برای کودکان خیلی جالب و مطبوع است.

۱۳۸۹/۱۰/۰۵ ساعت 0:25 توسط طاهره کرمی | 

سلام. بدون مقدمه از خواننده های خوب وبلاگم عذر می خوام که غیبتم اینقدر طولانی شد. راستش هر تجربه ای اولش کمی سخته و خب تجربه مادر شدن خیلی شیرین و در عین حال خیلی هم سخته . به قول قدیمی ها تا بچه از آب و گل در بیاد کلی طول می کشه. القصه شازده کوچولوی من الان دیگه داره به اولین سال تولدش نزدیک می شه و منم کم کم دارم به زندگی عادی ام بر می گردم. برای شروع نمی دونم با این لوگوی مفقودالاثرم چکار کنم. راستش سایتی که لوگو رو توش آپلود کردم یه جورایی ف ی ل ت ر شده٬ البته مشکوک می زنه چون بینوا سایت با اخلاقی بود٬ فعلا دربدر دنبال یه جای دیگه هستم و فعلا یافت می نکرده ام و در این مورد از دوستان عزیزم التماس دعا دارم.

۱۳۸۹/۰۲/۲۸ ساعت 21:54 توسط طاهره کرمی | 
سلام. از همه خوانندگان عزیز عذرمی خوام که مدت زیادیه چیزی نمی نویسم. انشا الله در آینده دوباره خواهم نوشت. فعلا وظایف مهمتری دارم.
۱۳۸۸/۰۸/۱۶ ساعت 13:10 توسط طاهره کرمی | 
سلام.

خدای مهربون ببخشید فضولی می کنم اما چرا به بعضی آدمها اونقدر غرور کاذب دادی که وقتی می تونن کاری رو از طریق روال عادی اش انجام بدن٬ تابلو می شن و اعصاب بقیه رو هم خراب می کنن. پس به اون بقیه آدمها صبر بیشتری عطا کن.

۱۳۸۸/۰۸/۰۴ ساعت 13:0 توسط طاهره کرمی | 

سلام. نمی دونم  چقدر صحت داره اما این سخن رو منسوب به امام علی کردن: "اگر میخواهی مملکتی را خراب کنی کارهای بزرگ آن را به افراد کوچک بسپار". البته اگه اشتباه نکنم ارسطو هم زمانی این توصیه رو به اسکندر کرده بود, توی زندگینامه اسکندر خوندم, بازم نمی دونم چقدر می تونه درست باشه. سیسرون هم در جایی گفته: هرگز نمی توان با آدمهای کوچک کارهای بزرگ انجام داد . (بدون سو گیری)

۱۳۸۸/۰۷/۲۰ ساعت 5:10 توسط طاهره کرمی | 

               بر سر تربت ما چون گذری، همّت خواه           که زیارت‌گه رندان جهان خواهد بود

سلام. امروز20مهر است, به روایت تقویم ایرانی, روز حافظ. این روز رو به همه حافظ دوستان تبریک می گم.تقریبا توی هر خونه ایرانی دست کم یه دیوان حافظ پیدا می شه ولو فقط برای فال گرفتن. یکی از بهترین خاطرات دانشجویی من زیارتهای هفتگی از مرقد حافظ  بود توی ترم 5 یا 6 , دقیقا یادم نیست, توی دانشکده علوم (که از اونجا تا مرقد حافظ می شد پیاده رفت) بعد ازظهر کلاس آمار داشتیم و بعدش قشونی می رفتیم مرقد حافظ با کارت دانشجویی و بلیط نصف قیمت, از فالوده هاش هم نمی شد گذشت. دوستان شیرازی جای مار و هم خالی کنید.

۱۳۸۸/۰۷/۱۵ ساعت 15:6 توسط طاهره کرمی | 

دائره المعارف ویکی پدیا, خودسانسوری رو اینجوری تعریف کرده:

خودسانسوری عبارت است از خود داری کردن یک رسانه از انتشار اخبار و یا سایر موارد بدون اعمال شدن مستقیم فشار بیرونی برای سانسور. خود سانسوری در واقع یک نوع عمل پیش گیرانه‌است.
رسانه‌ها در شرایطی ویژه (بیشتر برای بقا) دست به خود سانسوری می‌زنند که این شرایط ممکن است به دلیل فشارهای سیاسی و ... یک کشور باشد. خودسانسوری در کشورهایی که در آنها دموکراسی و آزادی بیان تا حدودی وجود دارد کمتر است.

من الان نمی خوام وارد بحث سانسور و خودسانسوری به شیوه علمی بشم فقط اشاره به یه تجربه است و اینکه گاهی محیط چقدر دچار خفقان می شه. من بارها و بارها توی وبلاگ گروهی از طرف خواننده ها و نویسنده های وبلاگ متهم به خودسانسوری شدم اما در واقع کاری که اونجا ما انجام می دادیم فقط حفظ حرمت افراد و احترام به همدیگه بود و به این دلیل که بتونیم فعالیت علمی مون رو ادامه بدیم سعی می کردیم از وارد شدن به مباحث جنجالی که هیچ سند و مدرکی هم ازشون در دست نبود پرهیز کنیم. من همیشه به افرادی که توی کامنتهاشون ما رو متهم می کردن که ظرفیت انتقاد نداریم یا چرا نباید از فلان شخص و فلان دانشگاه و کتابخونه انتقاد بشه می خواستم که خیلی آزادانه توی وبلاگ های شخصی خودشون مسئله رو دنبال کنن, اما به تازگی دریافتم که دنیای وبلاگ دیگه اون آزادی سابق رو نداره البته منظورم از آزادی نه اینه که هر کی هر چی دلش خواست بدون توجه به رعایت حقوق دیگران بنویسه, نه, منظورم اینه که گاهی مجبورین بعضی چیزا رو ننویسین و این همون خودسانسوریه که کتابدارهای بلاگر هم گاهی اونو تجربه می کنن, چند وقت پیش کتابداری توی وبلاگش نوشته بود بهتره آدم بعضی حرفها رو نزنه و خود منهم گاهی دچار این مشکل می شم که مجبورم بعضی حرفها و عقایدم رو ننویسم. (البته این به معنی اعتراف به خودسانسوری نیست هرچند همه نویسنده های بزرگ هم در زمانهایی برای اینکه بتونن حرف شون رو به گوش خواننده هاشون برسونن دست به خود سانسوری زدن) ولی وقتی گفتن و نگفتن حرفی دردی رو دوا که نمی کنه٬ هیچ٬ شری رو هم به پا می کنه٬ بهتره گفته نشه. (بدون سوگیری)

پی نوشت: اینها فقط بخشی از حرف های روزمره بود و این نوشتار به معنای اشاره یا کنایه به شخص یا اشخاص خاصی نیست.

۱۳۸۸/۰۶/۱۷ ساعت 9:26 توسط طاهره کرمی | 

سلام.

وقتی یه کتابدار می بینه که جلوی چشمش قوانین بدیهی کتابخونه رو رعایت نمی کنن چیکار باید بکنه؟ البته منظورم قوانینی نیست که جنبه نسبی دارن و هر کتابخونه ای در قالب آیین نامه برای خودش یه سری از اونها رو وضع می کنه و خب قالبا هم خیلی هاشون ضروری نیستن. بلکه منظورم یکی از مهمترین وظایف کتابخونه یعنی رعایت حق مولف آثاره. بماند که ما تو ایران در این مورد قانون درست و حسابی نداریم و کپی برداری از کتابها آزاده اما در مورد برخی منابع دیگه مثل پایان نامه ها وضع فرق داره و اکثر کتابخونه ها سعی می کنن در ظاهر اجازه کپی برداری از پایان نامه رو بدون اجازه نویسنده اون ندن. اما خب همیشه راه های میون بری هم هست که اونهم باز یه جورایی زورکی قابل درکه. اما... وای از روزی که در روز روشن اینکار بدون هیچ مشکلی و براحتی انجام بشه. روزی از فردی که در کتابخونه ای از یه پایان نامه زیراکس گرفته بود به شوخی پرسیدم: خب پس چی اش رو خودت می خواهی بنویسی؟ ... در کمال ناباوری گفت: صفحه عنوانش رو خودم می نویسم!! متاسفانه من هم در مقام مراجعه کننده بودم نه کتابدار٬ اما خیلی خیلی دلم می خواست می تونستم این واقعه رو مثل بقیه نادیده بگیرم ولی نتونستم جلوی اعتراضم رو بگیرم... اما بعدش احساس بدی داشتم چون توجیحی که شنیدم اصلا مناسب یه انسان بالغ نبود و بیشتر به گول زدنی کودکانه می مانست. خودم رو جای اون نویسنده غایب و یه جورایی مالباخته گذاشتم و فکر کردم اگر کسی از پایان نامه من چنین استفاده ای بکنه چه حالی به من دست خواهد داد؟!  شاید بهتره از این به بعد صفحه ای هم به پایان نامه اختصاص داده بشه و توش نوشته بشه " لطفا حق مولف را رعایت کنید" یا " کپی برداری از اثر پیگرد قانونی دارد" یا امثال این نوع جملات که تو کتابها و سایتها و وبلاگ ها وجود داره. شاید افراد با وجدان و احتمالا ناآگاه حداقل دیگه اینکار رو نکنن.

۱۳۸۸/۰۵/۲۷ ساعت 14:14 توسط طاهره کرمی | 

عکس تزئینی است.سلام. بعد از مدتها بد عهدی و ترک وبگردی امروز فرصت کردم سری به دوستان وبلاگی قدیمی بزنم. مطلبی در وبلاگ دل گفته ها  نظرم رو جلب کرد که یه جورهایی با حس ناسیونالیستی من نسبت به رشته ام جور در میآمد. بنابراین نتوانستم جلوی قلم (ببخشید کیبورد) خود را بگیرم و بازهم در مزایای کتابداری و اینکه من چقدر عاشق این رشته هستم می رم روی منبر. با اجازه بزرگترهای کتابدار:

در مورد اون کدهای اشتباهی موقع انتخاب رشته توی دانشگاه که من تعجب می کنم هنوز هم بازار گرمی داره باید بگم که حدود یه دهه پیش که منم مثل همه با شوق و ذوق پا به درون دانشگاه گذاشتم می دیدم اکثریت غریب به اتفاق همکلاسی هام مثل من خوشحال نیستن و همش حرف از کدهای اشتباهی و شکایت به سازمان سنجش و تغییر رشته می زنن , راستش تا مدتها ترسیدم بگم من رشته ام رو دوست دارم! وقتی در مورد کدهای قبولی صحبت می شد و اونهایی هم که کد اشتباهی نزده بودن بلکه فقط برای پر کردن 100 انتخابشون کتابداری رو هم انتخاب کرده بودن می گفتن این رشته انتخاب 99 و 100 اونها بوده من دچار شک و تردید می شدم که٬ آیا اگر بگم رشته قبولی من جزء 10 انتخاب اولم بوده احتمال داره بتونم همچنان سرم رو توی دانشکده بالا بگیرم؟!

اما خب چرخ روزگار خیلی از همون دانشجوها رو هم عاشق رشته شون کرد و به کمک اساتیدی که به جرات می تونم بگم برای اولین بار می دیدن ما با دانشجوهای قبلی و قبلی تر تفاوتهایی داریم , رویهم رفته دوران دانشجویی خوب و پر از خاطره ای داشتیم. برای اولین بار انجمن علمی درست کردیم, نشریه دانشجویی نوشتیم, همایش دانشجویی برگزار کردیم, صاحب دانشجوی نمونه کشوری توی کلاس مون شدیم, و کلی شاگرد اول داشتیم! بعدشم شدیم کتابدار.

خیلی از همکلاسی ها ادامه تحصیل دادن و اونهایی هم که رفتن سر کار اکثرا کتابدارهای خوبی شدن. خیلی هاشون سالهای بعد کتابدار نمونه کشوری و استانی و ... شدن. خیلی دوست دارم بعد از 10 سال همشون رو ببینم و نظرشون رو درباره رشته مون بدونم.

 من بدجوری به این آنفلوآنزای کدهای اشتباهی حساسیت دارم! و هر وقت می شنوم٬ به قول یکی از خوانندگان دل گفته ها ٬فکر می کنم چرا این مصیبت همیشه دامن کتابداری رو می گیره؟!

 اما از اصل کلام دور نشیم.بلاگر دل گفته ها نوشته: هر جا هستیم و تو هر کاری باید سعی کنیم بهترین باشیم. این حرف منو یاد رفتگری می اندازه که هر روز موقعی که می آم سر کار صبح خیلی زود می بینمش. اونقدر با دل و جون کار می کنه که انگار داره خونه خودش رو تمیز می کنه. کوچکترین آشغالی رو از قلم نمی اندازه اونهم توی این خیابونهای شهر شلوغ و ما مردم با فرهنگ شهر نشینی! و هر بار ناخودآگاه به این فکر می کنم که برای اون فرقی نداره آشغال چی باشه و کجا باشه, بلکه این مهمه که نتیجه کارش رضایتبخش باشه.

فرقی نداره تو یک پزشک باشی یا قناد, یک مستخدم باشی یا قاضی, یک معلم باشی یا ... و یک کتابدار, مهم اینه که نتیجه کارت رضایتبخش باشه حتی اگه کاری به کوچکی دادن یک کتاب به دستهای کوچک یه کودک باشه. اما بهترین بودن همیشه آسان نیست. ولی ارزش سعی کردن رو داره.

حالا شما بگین آیا کتابدار خوبی بودین یا هستین؟

پی نوشت: عکس جنبه تزیینی دارد.

 

۱۳۸۸/۰۳/۱۸ ساعت 9:54 توسط طاهره کرمی | 

سلام. در پست قبلی درباره  یکی از ابزارهای وب 2 صحبت کردم (Digg) که ویرایش فارسی اش هم موجوده و قرار شد بیشتر در موردش حرف بزنم. سایت بالاترین خصوصا این روزها تبدیل به یکی از داغ ترین سایتهای  خبری و اطلاع رسانی شده که من یکی واقعا شیفته اش شدم.

این وب‌سایت اولین وب‌سایت به زبان فارسی است که با استفاده از فیدبک خوانندگان لینکهای جالبتر را به خوانندگان خود معرفی می‌کند. خوانندگان این سایت با دادن نمره مثبت و منفی به لینکها بر اساس جالب بودنشان، به بقیه خوانندگان کمک می‌کنند که لینکهای بهتر را ببینند. این وب‌سایت توسط مهدی یحیی‌نژاد و عزیز آشفته طراحی و درست شده‌است. (به نقل از سایت بالاترین)

شما می تونید اطلاعات جامع و کامل رو درباره چگونگی کار این سایت و قوانین و مقررات آن را از این صفحه بطور کامل بخوانید.

تجربه شخصی من دراستفاده از این سایت: بدلیل اینکه لینکهای این سایت بصورت لحظه ای وارد می شوند و لینکهایی که امتیازهای مثبت بیشتری دریافت کنند (حداقل 3 امتیاز مثبت) به صفحه ای با عنوان لینکهای داغ منتقل می شوند و لینکهای که 4 امتیاز منفی بگیرند حذف می شوند و همچنین اینکه شما می توانید علاوه بر لینکها و موضوعات داغ, بهترین لینکهای روز و موضوعات مورد بحث روز را نیز در سمت چپ صفحه سایت بصورت جدا ببینید و همینطور آخرین نظرات خوانندگان را بخوانید, بنابراین این سایت می تواند کارکردهای یک وبلاگ گروهی (با موضوعات گسترده), یک فید خوان (آنهم بصورت موضوعی) و یک شبکه اجتماعی را داشته باشد. علاوه بر اینها شما می توانید مطالب متنوعی را در قالبهای مختلف از متن, عکس, فیلم و صوت در این سایت بخوانید و ببینید و بشنوید.

از دیگر امکانات بالاترین:

شما می توانید علاوه بر اینکه از منوی بالای صفحه موضوع مورد علاقه خود را انتخاب و فقط اخبار آن موضوع را بخوانید, همچنین می توانید اخبار 24 ساعت گذشته یا یک هفته یا یک ماه گذشته را داشته باشید و یا اینکه از گلچین بهترین خبرها استفاده کنید.

عضویت دربالاترین  فعلا با دعوتنامه امکانپذیر است و کسانی می توانند دعوتنامه برای شخص دیگری ارسال نمایند که دارای امتیاز بالایی باشند. نحوه کسب امتیاز به تفصیل در سایت توضیح داده شده.

یکی از امتیازات بالاترین به نظر من مشارکت طیف وسیعی از خوانندگان در روزآمدی و ارسال اطلاعات به آن است. البته بالاترین وبلاگی  هم داره که من نمی دانم چرا نتوانستم به آن دسترسی پیدا کنم یعنی به عبارت محترمانه تر فیلتر شده!!

پی نوشت: پیشنهاد می کنم حتما این سایت را به لیست سایتهای مورد علاقه تان در کامپیوتر خود اضافه نمایید و در کمترین زمان ممکن به بیشترین اخبار مورد علاقه تان دسترسی یابید.

۱۳۸۸/۰۲/۲۸ ساعت 12:4 توسط طاهره کرمی | 

سلام. امروز کمی شما را با یکی از ابزار های وب دویی آشنا می کنم که مشابه فارسی اش هم بوجود آمده و در مورد اون بعدا خواهم نوشت.

 دیگ  در نوامبر ۲۰۰۴ به صورت آزمایشی به وسیله کوین رز٬اون بیرن٬رون گوردتزی و جی آدلسون راه‌اندازی شد در ابتدا قرار بود نام سایت dignation باشد که کوین رز تصمیم گرفت نام کوچک‌تری به آن اختصاص دهد که نامdig انتخاب شد ولی چون این دامنه قبلاْ استفاده شده بود نام digg را انتخاب کردند. در جولای سال ۲۰۰۵ نسخه دوم سایت راه‌اندازی شد در نسخه دوم دیگ امکانات جدیدی گذاشته شده بود. در ۲۶ ژوین ۲۰۰۶ نسخه سوم سایت راه‌اندازی شد که موضوعاتی همچون اخبار فن‌آوری٬دانش٬ تجارت ٬ویدیو ٬سرگرمی و بازی قابل مشاهده بود.

بازدیدکنندگان سایت همهٔ لینک‌های تازه را می توانند در صفحه اخبار و لینک‌های تازه ببینند. هنگامی که یک لینک به اندازه کافی رای جمع کند به صفحه آغازین سایت منتقل می‌شود. بدون ثبت نام در سایت هم می توان از لینک های آن استفاده کرد ولی برای کامنت گذاشتن ٬اضافه کردن لینک و امتیازدهی به لینک‌های دیگر٬ثبت نام ضروری است.سایت دیگ همچنین این امکان را فراهم آورده است که وقتی یک کاربر به لینکی امتیاز می‌دهد آن خبر به صورت خودکار به وبلاگش ارسال شود.

رویکرد جالب سایت دیگ و نوع خاص لینک‌دهی در آن باعث شده است٬سایت‌های زیادی از این سایت تقلید کنند و کلون هایی از این سایت بسازند که معروفترین نوع فارسی اش بالاترین  است.

منبع: و یکی پدیا, دانشنامه آزاد

مشخصات
سال 1384 براي پايان نامه كارشناسي ارشدم وبلاگي با نام "وبلاگ كتابداري" ايجاد كردم كه حدودا تا ده سال بعدش مطلب مي نوشتم ولي زندگي... الان دوباره قصد نوشتن كرده دلم...اينبار نه فقط براي درس و پايان نامه...